در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٣٤ - سخن جاودانه پرچمدار آزادى در بارگاه بيداد
بكشانى و در اين كوى و آن برزن بگردانى؟
آيا اين از عدل و داد است كه بدين وسيله حريم امنيّت و پرده كرامت آنان را كنار زنى و چهرههايشان را نمايان سازى؛ تا آشنا و بيگانه، مردم شهر و روستا، دور و نزديك، ريشهدار و بىريشه و تبار، بر آنان بنگرند و آنان در برابر ديدگان و تماشاگران باشند؟ آن هم در شرايطى كه نه از مردان دلير و آزادمنش اين خاندان پرشكوه، كاروانسالارى بر ايشان مانده است، و نه پشت و پناهى كه از حقوق و آزادى آنان دفاع كند؟! راستى چگونه مىتوان به كسى اميد بست كه دهان و دندانش جگر پاكان و شايستهكرداران را جويد و بيرون ريخت و گوشت و پوست و سلّولهاى وجودش از خون شهيدان راستين راه آزادى و آزادگى و اصلاحطلبى روييده است؟!! و چگونه از كسى كه دلش از كينه و عقده ما خاندان رسالت آكنده است، مىتوان انتظار آن را داشت كه به دشمنى ما شتاب نگيرد و در اين راه، راه افراط و ددمنشى و مرزناشناسى نپيمايد؟! آرى، چنين كسى با چشم و كينه و ددمنشى بر ما خواهد نگريست، در دشمنى با ما فروگذار نخواهد كرد و بىآنكه از گناه و بيداد بپرهيزد و دستيازيدن به اين جنايتهاى هولناك را بزرگ و رسوايى برانگيز شمارد، بسان تو اى يزيد! گستاخى مىكند و مىگويد: اى كاش پدران و نياكانم بودند و فرياد شادى سر مىدادند و مىگفتند: هان اى يزيد! بزن! بزن! كه دستت فلج مباد! و اين در حالى است كه با چوب بيداد بر دندانهاى سرور و سالار جوانان بهشت مىنوازى! بر همان لب و دندانى كه بوسهگاه پيامبر خدا بود! هان اى يزيد! چرا به اين جنايتها دست نزنى؟! و چرا چنين ياوهها نسرايى؟ تو كه جنايات بىشمارى كردى! پوست از زخم دل چاك چاك ما برداشته و با ريختن خون پاك فرزندان پيامبر، به نسل كشى پرداختى و آنان را ريشهكن كردى و در همان حال، هم نعره بر مىآورى و نياكانت را صدا مىزنى و چنين مىپندارى كه صدايت به گوش آنان مىرسد؛ امّا تو نيز به زودى به همان جايى كه آنان رفتند، خواهى رفت و به زودى به همانان خواهى پيوست و آن گاه در آنجا خواهى گفت: اى كاش لال بودم و چنان نمىگفتم و ناتوان بودم و دست به اين