در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ١٣٢ - فاجعه ناآگاهى و سادهدلى
اين راه دست به قبضه شمشير يكى از گاردىهاى امير استبداد برد، امّا او سلاح خود را محكم گرفت و آن را به «هانى» نداد.
«عبيد» با صدايى لرزان و پر از خشم و كينه فرياد برآورد كه: او را بگيريد! و دژخيمان خلافت او را گرفتند و تا زندانى كه به طور موقّت بايد بازداشت مىشد كشيدند و پس از زندانى ساختن وى در آنجا، درب بازداشتگاه را نيز بستند و بر آن پاسدار و نگهبان گماشتند.
در اين هنگام «اسماء بن خارجه» بپا خاست و گفت: هان اى امير عهد شكن! آيا ما فرستادگان فريب و نيرنگ به سوى ديگران بوديم؟
تو به ما فرمان دادى تا او را با دعوت و احترام و با دوستى و مسالمت به اينجا بياوريم تا به پاداش آمدن او و همكارى ما، براى دعوت و آوردن وى، چهرهاش را هدف چوب و چماق قرار دهى و اين گونه درهمشكنى و خون چهرهاش را بر محاسن سپيد و لباسش روان سازى؟ آيا اين شيوه تو مردانه و انسانى است؟
فرزند بىاصل و تبار «مرجانه» با شنيدن اعتراض او سخت برآشفت و با خشم و خشونت فرياد كشيد كه: تو باز هم اينجا هستى؟
و آن گاه دستور دستگيرى او را نيز صادر كرد و او نيز سخت كتك خورد و به زنجير كشيده شد و بازداشت گرديد.
و با ديدن اين مناظر خشونت بار و اين جنايتهاى هولناك، آه سردى از دل بركشيد كه: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ الى نفسى انعاك يا هانى.»
فاجعه ناآگاهى و سادهدلى
داستان بازداشت و شكنجه شدن سخت «هانى» در كاخ استاندارى، به دست فرزند نابكار مرجانه به سرعت در كوفه پخش شد و اين خبر تكاندهنده به گوش قبيله و خاندان او رسيد و به آنان گفته شد كه «هانى» به دست «عبيد» كشته شد.
«عمرو بن حجّاج» كه از سران قبيله او بود و دخترش «رويحه» نيز همسر «هانى» و در خانه او بود، با شنيدن خبر كشته شدن «هانى»، زير ضربات چوب و چماق امير استبداد، به همراه انبوهى از مردان قبيله «مذحج» به سوى استاندارى سرازير شدند و آن بارگاه ظلم و جنايت و آن دژ خيانت و سالوس و تباهى و نامردمى را به محاصره گرفتند.