در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣١٤ - و اينك دليرى ديگر
او از دنيا رفت و خداست كه فرمانرواى بندگان خويش و داور روز رستاخيز است و همو ميان مردم بر اساس عدالت داورى مىكند؛ پس تو كارى به «عثمان» نداشته باش و از من در باره خود و پدرت و يزيد و پدرش كه زشتترين بيداد را بر بندگان خدا روا مىداريد، بپرس! «و لكن سلنى عن أبيك و عن يزيد و عن ابيه ....» «ابن زياد» گفت: نه! به خداى سوگند كه ديگر چيزى از تو نخواهم پرسيد تا شربت ناگوار مرگ را بچشى! پير پارسا گفت: ستايش از آن خدايى است كه پروردگار جهانيان است و من كسى هستم كه تو عنصر پليد، پيش از آن كه از مادرت، مرجانه ولادت يابى، از بارگاه او خواسته بودم كه شهادت پرافتخار را روزيم سازد و از بارگاه همو خواسته بودم كه شهادت مرا به دست منفورترين و لعنتشدهترين و استبداد پيشهترين آفريدگانش قرار دهد، امّا من پس از اينكه بينايى را از دست دادم، از فوز شهادت نوميد گشتم؛ و اينك خداى را ستايش مىكنم كه پس از اين نوميدى، چراغ اميدم را روشن ساخت و شهادت را به من ارزانى داشت.
«عبيد» ديگر تاب نياورد و فرمان اعدام او را صادر كرد. جلّادان اموى گردن آن شير مرد آزاديخواه و ستم ستيز و اصلاح طلب را را زدند و پيكر آغشته به خون او را در نقطهاى به دار آويختند.[١]
و اينك دليرى ديگر
«عبيد» پس از دريافت اين ضربات رسواگر، براى تعمير و استوار ساختن ديوار شكاف خورده استبداد و اختناق اموى، دستور احضار دلاور ديگرى از قبيله «عبد اللَّه بن عفيف» را صادر كرد؛ چرا كه خبر چينان و جاسوسانش به او گزارش كرده بودند كه «جندب بن عبد اللَّه ازدى»، از بزرگان قبيله نابيناى دلير، از دوستداران امير مؤمنان و شيفتگان خاندان پيامبر است.
جلّاد اموى او را فرا خواند و گفت: هان اى دشمن خدا! آيا تو از ياران و همراهان
[١]- بحار، ج ٤٥، ص ١١٩.