در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ١٣٨ - در برابر جلاد خون آشام اموى
خشم شد و نعره برآورد كه: هان اى ستمكار! و اى تيره بخت! بر امام و پيشواى خودت، «يزيد» شوريده و در ميان امّت پيامبر بذر پراكندگى و اختلاف افشانده و تخم فتنه كاشتهاى؟! «مسلم» خروشيد كه هان اى پسر «زياد»! دروغى رسوا مىبافى و تهمتى زشت و ناجوانمردانه مىزنى و سخت ناروا مىگويى؛ اين تو و پدر بىاصل و تبارت هستيد كه در ميان امّت پيامبر و مردم مسلمان بذر اختلاف و پراكندگى افشانديد؛ و من از بارگاه پروردگارم اميد آن دارم كه شهادت دليرانه در راه خود را به دست بدترين و رسواترين آفريدگانش را روزى من سازد.
«فقال مسلم: كذبت ... انّما شقّ عصا المسلمين أنت و أبوك زياد ... و أنا أرجو أن يرزقنى اللَّه الشهادة على أيدى شرّ البرية.» «ابن زياد» گفت: تو براى خود چيزى را خواستى و هواى دلت خواستهاى را براى تو ترسيم كرد و در پى آن گام سپردى كه خداى توانا آن را برايت نخواست و ميان تو و خواستهات مانع گرديد و آن گاه آن را براى كسى خواست و قرار داد كه زيبنده آن است.
او فرمود: و چه كسى از ما زيبندهتر و شايستهتر بر تدبير امور و تنظيم شئون مردم است اى پسر «مرجانه»! «و من اهله يا ابن مرجانه؟» او گفت: «يزيد»، پسر «معاويه»! «يزيد بن معاويه!» «مسلم» گفت: ستايش از آن خداست؛ و ما بر اين حقيقت خشنوديم كه خداى دادگر ميان ما و شما داور باشد و ما بر داورى او خشنوديم. «الحمد للَّه، رضينا باللَّه حكما بيننا و بينكم.» «عبيد» ادامه داد كه: هان اى «مسلم»! آيا تو مىپندارى براى شما در تدبير امور جامعه و تنظيم شئون آن بهرهاى است؟ «أ تظن انّ لك شيأ من الامر؟» او در پاسخ گفت: به خداى سوگند! نه چنين مىپندارم كه در اين مورد در اوج يقين هستم و بر اين باورم كه اين كار حق ماست. «و اللَّه ما هو الظنّ و انّما هو اليقين.» «عبيد» بسان همه پليدان روزگار، هنگامى كه خود را در برابر منطق آن آزاد مرد روزگار، رسوا و شكست خورده ديد، به ليچارگويى و تهمتتراشى رو آورد و گفت: هان اى مسلم! آيا بازى و سرگرمى با كنيزكان زيبا روى مدينه برايت بسنده نبود تا تو را از آمدن به اين شهر و ديار و تلاش و كوشش در به تباهى كشيدن كار امت