در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٠٥ - كاروان اسيران در تالار دار الامارة
مادرت در مرگت گريه كند! هان اى پسر مرجانه! چه مىگويى؟
تو مىپندارى با ريختن خون سيّد و سالار جوانان بهشت و پاره قلب پيامبر و ياران فداكارش و به بند اسارت كشيدن بازماندگان فاجعه جانسوز و غمبار كربلا پيروزشدهاى؟! «عبيد» از درايت و شهامت و بيان روشنگر و رسواساز دخت فرزانه فاطمه ٣، سخت برآشفت؛ به ويژه كه از بانويى اسير، آن هم در تالار بزرگ دار الاماره و در برابر درباريان و چاپلوسان و فرصت طلبان و دين به دنيا فروشان و سادهدلاني كه آن عنصر پليد و عوامفريب را نماينده رهبر رژيم اموى، و او را نيز بناروا و بر اساس دروغ و دجالگرى نماينده و جانشين پيامبر خدا مىپنداشتند؛ هرگز انتظار چنين پاسخ دندانشكن و نيرومندى نداشت!!! آرى، آتش كينهجويى و انتقام كشى ددمنشانه او دگرباره شعلهور گرديد، امّا «عمرو بن حريث» او را از شرارت باز داشت و گفت: امير! او زنى است برادر مرده و فرزند از دست داده و از هر سو زير فشار روزگار است و نبايد او را به خاطر اين گفتارش بازخواست كرد.
جلّاد خون آشام اموى نيز كه در برابر منطق دليرانه و ستم ستيز زينب وامانده بود، همانند همه استبدادگران حقير و پليد روزگاران، به دشنام گويى پرداخت و گفت:
«لقد شفانى اللَّه من طغاتك و العصاة المردة من أهل بيتك.» خدا با كشتن برادر بلند پرواز و گردنكش تو و بستگان و ياران شورشگر خاندانت درد و زخمهاى دلم را مرهم نهاد! دخت فرزانه على ٧ سخت گريه كرد و فرمود: «لقد قتلت كهلى و قطعت فرعى و اجتثثت اصلى، فأن تشفيت بهذا فقد اشتفيت!» هان اى پسر مرجانه! تو با زشتترين شيوه استبدادىات سالار خاندانم را، تنها بخاطر دعوت به حق و عدالت و دفاع از حقوق و امنيت و حاكميت انسانها بر سرنوشتشان، ظالمانه و بيرحمانه به شهادت رساندى و شاخهها و برگ و بار اين درخت تناور و بارور را بريدى و با شرارتى حيرت انگيز، به پندار خودت ريشه اين درخت مقدّس را كندى! حال اگر شفاى دل تو در كشتن حسين من و ياران و جوانان پر افتخار و اصلاح طلب ماست، چنين باشد، اينك كه به پندار شيطانى خويش شفا يافتهاى!