در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٢٣٢ - ١٤ - آزادهاى نو انديش از تبار محرومان
حسين ٧ با دنيايى از مهر و ادب رو به او كرد و فرمود:
«يا جون! انت في اذن منى فإنما تبعتنا طلبا للعافية، فلا تبتل بطريقنا.»
هان اى «جون»! دوست من، شما اينك آزاد آزادى، راه خويش را بگير و از اين سرزمين برو؛ تو براى آسايش و راحتى و تأمين زندگى و امنيّت، همراهى و همكارى ما را برگزيدهاى، از اين رو سرنوشت خويش را به سرنوشت ما گره مزن. دوست من! جهاد و جانبازى و شهادت ما را براى خويش انتخاب مكن، برو به سراغ زندگىات خدا يار و نگهدارت باد.
امّا او چه پاسخ داد؟[١] او با آگاهى و انديشه و آينده نگرانه گفت:
«يا ابن رسول اللَّه! أنا في الرّخاء الحس قصاعكم و في الشّدّة أخذلكم؟! و اللَّه انّ ريحى لنتن، و حسبى للئيم، و لونى لأسود، فتنفّس علىّ بالجنّة، فتطيب ريحى، و يشرف حسبى، و يبيّض وجهى، لا و اللَّه لا افارقكم حتى يختلط هذا الدّم الأسود مع دمائكم.» اى فرزند گرانمايه پيامبر، من در روزگار خوشى و آسايش بر خوان نعمت شما نشستم و از نعمتهاى مادّى و معنوى و علمى و فكرى و فرهنگى و تربيتى شما بهرهها بردم و به دنياى آگاهى و روشن انديشى و آزادگى بال گشودم؛ آيا اين از جوانمردى است كه اينك شما را در ميدان دفاع از حقّ و مرزهاى دين خدا رها كنم و بروم؟
«لا و اللَّه لا أفارقكم ...» به خداى سوگند چنين نخواهد شد؛ اين نه رسم وفاست و نه راه و رسم جوانمردى و آزادگى. حسين جان! من سياه پوستم، و رنگ و بوى پيكرم ناخوشايند و رنگ و بوى ديگرى است، همان گونه كه حسب و نسبم. اجازه دهيد تا بوى بهشت و نسيم دل انگيز آن بر من وزيدن كند تا هم پيكرم عطرآگين گردد و هم چهره تيرهام به سفيدى گرايد و هم حسب و نسبم با عمل شايسته و جهاد و فداكارى در راه حق و عدالت پرشرافت شود.
حسين جان! نه! به خداى سوگند از شما جدا نخواهم شد، راه ديگرى نخواهم
[١]- مقتل الامين، ص ٨٨.