در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٦٠ - آيا دوست، نداى دوست را پاسخ نمىدهد؟
واى! اى محبوب دل پيامبر خدا! داد! اى فرزند ارجمند مكّه و منى! اى پسر گرانمايه فاطمه زهرا! اى پسر گرانقدر علىّ مرتضى! جان برادر! منم خواهرت، زينب! ...
و آن گاه آنقدر ناله كرد تا بيهوش گرديد و خود را بر روى آن قبر منوّر افكند.
آيا دوست، نداى دوست را پاسخ نمىدهد؟
و نيز آوردهاند كه: جابر انصارى كه از ياران پيامبر و از دوستداران راستين خاندان آن حضرت و از دانشوران با اخلاص و فداكار شيعه است، در همان روز ورود كاروان خاندان حسين ٧ به كربلا، او نيز به زيارت حسين ٧ رفته بود. او به كمك برخى از دوستان و يارانش خود را به قبر منوّر رساند و از پرده دل سه بار فرياد جانسوز بر آورد كه: يا حسين! يا حسين! يا حسين! آن گاه گفت: «أ حبيب لا يجيب حبيبه؟» سالار من! آيا دوست باوفا و گرانقدرى چون شما، پاسخ دوست خود را نمىدهد؟! درست در اين هنگام بود كه كاروان خاندان حسين ٧ رسيد و «جابر» با آگاهى از اين موضوع، با سر و پاى برهنه به استقبال آنان شتافت.
هنگامى كه اين دو گروه از زائران كوى آگاهى و عشق، با هم روبرو شدند، داغها تازه گرديد و توفانى از غم و اندوه و ناله و فرياد، شهادتگاه حسين ٧ را فرا گرفت.
على ٧، يادگار ارجمند سالار شايستگان، رو به «جابر» و همراهان او كرد و فرمود:
«يا جابر! هاهنا و اللَّه قتلت رجالنا، و ذبحت اطفالنا، و سبيت نسائنا، و حرّقت خيامنا ....»
هان اى جابر! به خداى سوگند، در همين سرزمين بود كه دلير مردان فداكار ما را به خاك و خون كشيدند! در همين سرزمين بود كه كودكان و نوجوانان ما را سر بريدند! در اينجا بود كه بانوان حرم پيامبر را به بند اسارت كشيدند!