در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٠٦ - گفتگوى شجاعانه و روشنگرانه
«عبيد» از سر واماندگى گفت: «هذه سجّاعة! و لعمرى كان ابوك شاعرا سجّاعا.» شگفتا كه اين زن چقدر سخن ساز و قافيه پرداز است!! به خداى سوگند اى زينب! پدرت نيز سرايندهاى سخت توانمند و سخن پردازى بس بزرگ بود! بانوى بانوان فرمود: پسر مرجانه! مرا با سخنپردازى و سخن سازى چه كار؟! بيدادى كه در حقّ خاندان وحى و رسالت رفته است از كجا مىگذارد من سخن بگويم و شراره دل را بپراكنم! من از شقاوت كسانى در بهت و حيرتم كه با كشتن پيشوايان و امامان نور، دل را مرهم مىنهند؛ آن هم در حالى كه مىدانند آن شهيدان پاكباخته و سرفراز در سراى آخرت و در پيشگاه خدا، داد خود را از آن تبهكاران خواهند ستاند![١] و اينجاست كه ذوق و قريحه ادبى نگارنده به او اجازه مىدهد تا اين گونه بسرايد: «يا ايها المتشفى في قتل ائمته ...» هان اى كسى كه در كشتن امامان راستين خويش، شفاى دل مىجويى، در حالى كه قلب من از فشار اندوه اين فاجعه بسان آهن گداخته است! مردمى كه دين و دنيا به وسيله آنان آراسته شد و زينت يافت؛ از اين رو كسانى كه با آنان دشمنى ورزند، جايگاهشان آتش شعلهور دوزخ است. آنان فرزندان رشد و هدايت هستند و نياى گرانقدرشان پيامبر است و مام ارجمندشان در روز رستاخيز از سوى خدا يارى مىگردد و از تبهكاران انتقام مىگيرد.
گفتگوى شجاعانه و روشنگرانه
«عبيد» پس از شكست خفّتبار در برابر سخنان روشنگرانه و دليرانه آن بانوى عدالتخواه و اصلاح طلب، رو به امام سجّاد ٧ كرد و گفت: تو كه هستى؟
«من أنت؟» آن حضرت فرمود: من على هستم؛ فرزند حسين ٧.
او گفت: مگر خدا «على»، پسر «حسين» را در كربلا نكشت؟
[١]- بحار، ج ٤٥، ص ١١٦.