در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٢١٥ - ٥ - وه! چه زيبا انتخابى!
به «عمر بن سعد» نمود كه: خداى تو را به راه صلاح آورد آيا براستى با اين بزرگمرد تاريخ خواهى جنگيد؟ «اصلحك اللَّه أ مقاتل أنت هذا الرّجل؟» او پاسخ داد:
«اى و اللَّه قتالا أيسره أن تسقط الرءوس ...» آرى، به خداى سوگند با او خواهم جنگيد و پيكارى سخت در پيش است كه آسانترين مرحله آن فرو افتادن سر و دستها از پيكرها خواهد بود.
«حرّ» گفت:
«أ فما لكم فيما عرضه عليكم رضى؟» آيا پيشنهادهاى منطقى و مسالمتآميز و اصلاحگرانه و حكيمانه او شما را راضى نمىكند تا از يك فاجعه هولناك جلوگيرى كنيد؟
«عمر» گفت:
«لو كان الآمر لى لفعلت، و لكن أميرك أبى.» اگر كار در دست من بود چرا، مىپذيرفتم و از تلاش خيرخواهانه او براى جلوگيرى از فاجعه، استقبال مىكردم. امّا دريغ كه من ديگر اختيارى ندارم و امير شما «عبيد» از پذيرش حق و عدالت سرباز مىزند.
«حرّ» اندوه زده و نگران بازگشت و در كنار سپاه در نقطهاى ميان ياران خود ايستاد، امّا از اين پس مىكوشيد تا راه خويش را از گمراهان و دنياپرستان جدا كند و بدان مىانديشيد كه سرنوشت ديگرى براى خويش رقم زند.
از اين رو بتدريج خود را از آنان دور مىساخت و به سوى اردوگاه نور نزديكتر مىشد.
«مهاجر بن اوس» كه پسر عموى حرّ بود، او را اندوهزده و نگران ديد. به همين جهت به او نزديكتر شد و از او پرسيد: در انديشه چه كارى هستى؟
آيا مىخواهى به حسين ٧ يورش برى؟
«حرّ» پاسخ او را نداد و بجاى پاسخ، بند بند وجودش به لرزه درآمد.
«مهاجر» گفت: راستى كه از كار تو در شگفتم؛ به خداى سوگند هرگز تاكنون تو را در شرايطى كه اينك مىنگرم نديدهام! اگر از من پرسيده مىشد كه شجاعترين مرد