در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣١٣ - شهامتى تحسين برانگيز
او شجاعانه از خود دفاع مىكرد و مىگفت:
|
انا ابن ذى الفضل عفيف الطاهر |
عفيف شيخى و ابن امّ عامر |
|
من فرزند «عفيف»، آن پدر پاك سرشت و با فضيلت هستم، و او نيز فرزند شجاع ام عامر، آن زن آزاده است. من هستم كه انبوهى از دژخيمان زرهپوش و بدون زره شما را به خاك هلاك افكندم.
آن دختر با شهامت و بيدادستيز، با تماشاى دفاع قهرمانانه پدر گفت: پدر جان! كاش مرد پيكار بودم و پيشاروى تو با اين تبهكاران و كشندگان خاندان شايسته كردار وحى و رسالت نبرد مىكردم! دژخيمان اموى از هر سو آن پير پارسا را محاصره كردند، امّا از هر طرف كه به او نزديك مىشدند، دخترش او را آگاه مىساخت و پير مبارز نيز دليرانه از خود دفاع مىكرد و مىگفت:
به خداى سوگند اگر گشايشى در ديدگانم پديد مىآمد و بينا بودم، راه ورود و خروج خانهام را بر شما مىبستم و شما تجاوزكاران را در تنگنا قرار مىدادم! سپاه «عبيد» پس از پيكارى بسيار، او را محاصره كرد و دستگير ساخت. و دخترش فرياد برمىآورد كه: اى داد از بىياورى! پدرم محاصره و گرفتار گرديد؛ چرا كه يار و ياورى ندارد!
شهامتى تحسين برانگيز
سرانجام او را دستگير كرده و به كاخ بيداد آوردند.
«عبيد» هنگامى كه چشمش به او افتاد، گفت: ستايش از آن خداوندى است كه تو را رسوا ساخت! «الحمد للَّه الّذى أخزاك.» پير دلاور پاسخ داد كه: هان اى دشمن خدا! چگونه؟ به خداى سوگند، اگر چشمم بينا بود، روزگار را بر شما تيره و تار مىساختم و شما را در ورود و خروج بر خانه و حريم زندگىام در فشار و تنگنا قرار مىدادم.
«عبيد» گفت: هان اى دشمن خدا! بگو ببينم ديدگاهت در باره «عثمان» چيست؟
گفت: اى برده برده صفت! اى پسر مرجانه! تو را چه كار كه «عثمان» درست زيست و كار نيك انجام داد و يا سياستى استبدادى در پيش گرفت و بد كرد!