در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ١٣٦ - به خاطر سالارم حسين
وعدهاى دروغين به من بدهند و در انديشه فريبم باشند.
به خاطر سالارم حسين
در پاسخ اشعار شورانگيز و پيكار حماسهساز او، سركرده سپاه «عبيد» فرياد برآورد كه: هان اى مسلم! نه، اين گونه نيست؛ تو نه دروغگو شمرده خواهى شد و نه مغرور خواهى گشت؛ و با تو از در نيرنگ وارد نخواهند شد؛ هرگز! بلكه تو در امان هستى و من عهد مىبندم كه به تو آسيبى نرسد؛ بنا بر اين خودت را به كشتن نده و تسليم شو.
و آن شير مرد درايت و رزم در حالى كه زخمهاى عميق و سختى برداشته بود و خون از سر و چهره و پيكر مقدّسش بر زمين مىريخت، از ادامه پيكار ناتوان گرديد و بر ديوار تنهايى و غربت تكيه داد و در همان حال دگرباره «محمّد بن اشعث» به آن حضرت پيشنهاد امان داد و گفتار خويش را تكرار كرد كه: هان اى «مسلم»! تو در امان هستى؛ بس كن و جان خود را به خطر مينداز.
او گفت: «أنا آمن؟» براستى من در امان هستم و فريب و ناجوانمردى در كار نيست؟
سركرده سپاه استبداد گفت: آرى، تو در امان خواهى بود. «قال: نعم.» او دست از دفاع قهرمانانه كشيد؛ و آنان جرات يافتند و پيش آمدند و شمشير ستم سوز وى را گرفتند و مركبى آوردند و آن حضرت سوار شد؛ امّا در آن شرايط، گويى از امان دشمن و عهد و پيمان آنان نوميد گرديد و دست از جان شست و جام ديدگانش از اشك لبريز گرديد.
يكى از سركردگان دشمن گفت: ناراحت نباش؛ كسى كه خواسته و هدفى بسان هدف و خواسته تو را دنبال مىكند نبايد بر آنچه بر سرش آمد بىتابى كند و بگريد.
«مسلم» گفت: به خداى سوگند كه من با اينكه جان خود را گرامى مىدارم و به اندازه يك چشم برهم زدن براى خود زيانى را نمىپسندم؛ امّا اينك بر جان خويش نگران نيستم و بر سرنوشت خود نمىگريم و بيتابى نمىكنم؛ بلكه اين بىقرارى و اندوه من به خاطر سالارم، حسين ٧، و خاندان ارجمند اوست كه به وسيله نامه و پيام من از بيعت شما عهدشكنان، به سوى عراق حركت كرده و اعلان وفادارى و دوستى شما را صادقانه و خالصانه پنداشته است. آرى، اندوه عميق و نگرانى من بر