در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ١٧٨ - شراره دل شعلهور زينب
و راستى چقدر هنگامه تحقّق آن وعده نزديك است؛ و كارها تنها به دست خداى بزرگ و تواناست و زندگى و مرگ به خواست اوست.
شراره دل شعلهور زينب
هنگامى كه دخت ارجمند فاطمه ٣، زينب زمزمه سالار شايستگان و اشعارى را كه مىخواند شنيد، ديگر عنان شكيبايى از كف داد و از جاى خود پريد و در حالى كه دامان لباس خود را مىكشيد، با سر و پاى برهنه به سوى برادر دويد و گفت: جان برادر! يادگار گرانمايه پدر و مادر! حسين جان! اين سروده و اين سخنان از آن كسى است كه به شهادت خويش يقين پيدا كرده است.
آه از اين مصيبت و درد! اى واى! اى داد! اى واى از داغ عزيزان! اى آه از فراق و جدايى ياران! اى كاش مرگم فرا رسيده و زندگىام را به پايان رسانده بود و چنين روزى را نمىديديم! گويى امروز است كه مادرم، فاطمه جهان را با شهادت خويش بدرود گفته است! گويى هم اينك در سوگ جانسوز پدرم، امير مؤمنان و برادر ارجمندم، حسن عزيز نشستهام! هان اى حسين عزيز! اى محبوب دل خواهر! اى سالار من! هان اى جانشين شايسته نياكان پر افتخار! اى يادگار لايق بزرگمردان گذشته! اى پناه و پناهگاه بازماندگان! اى آموزگار راستين عدالتخواهان! اى بزرگ پرچمدار اصلاحگران! اى سمبل درخشان آزادمنشان!