در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٢١٩ - آزاد مرد دنيا و آخرت
خوكها در آن مىلولند، شما همين آب را نيز بر روى خاندان او بستهايد! و اين خاندان او هستند كه تشنگى آنان را در كنار نهر فرات از پا در آورده است.
راستى كه پس از پيامبر، چه زشت و ظالمانه با فرزندانش رفتار كرديد!! خداى شما را در روز رستاخيز و آن تشنگى بزرگ سيراب نسازد.
هنگامى كه سخنان كوبنده و روشنگرانه «حرّ» به اينجا رسيد، سركردگان سپاه يزيد در وحشت از اثرگذارى سخنان آتشين او بارانى از گلوله به سوى او باريدن گرفت و درس روشنگرانه آن قهرمان حقجو و توبهكار و آن آزادمرد آزاد انديش و آن دلاور صحنه كارزار را ناتمام گذاشت.
آزاد مرد دنيا و آخرت
پس از سخنان پرشور و روشنگرانه «حرّ» با سپاه اموى، و باران ناسزايى كه بجاى حق پذيرى و انصاف از اموى پرستان گمراه و دنباله رو نثار او شد، آن آزاد مرد دنيا و آخرت رو به پيشواى شايستگان كرد و از آن حضرت اجازه ميدان خواست، امّا آن بزرگوار از «حرّ» دعوت كرد كه از مركب پياده شود، چرا كه ميهمان حسين ٧ است و حرمت او لازم؛ امّا او گفت: سرورم! سواره بودن من براى اردوگاه حق بهتر از پياده شدن من است و بدين وسيله دگر باره تقاضاى رفتن كرد.
حسين ٧ به او اجازه دفاع داد و آن آزاد مرد حق طلب بر تبهكاران اموى يورش برد و ضمن از هم گسيختن صفهاى آنان اين شعر را مىخواند:
|
ما زلت ارميهم بغرة وجهه |
و لبانه حتى تسربل بالدم |
|
سپاه تجاوزكار اموى را به گونهاى با تيزى شمشير در هم نورديدم و با ضربههاى پياپى و بىامان درهم كوبيدم كه پيكرشان خونرنگ گرديد.
و نيز آوردهاند كه: او پس از آمدن به اردوگاه نور ضمن سخنانى كه با سالارش حسين ٧ داشت، چنين گفت: هنگامى كه «عبيد» مرا به سركردگى ستونى از سپاه استبداد به سوى شما گسيل مىداشت، به هنگام بيرون آمدن از كاخ استاندارى، ندايى اسرارآميز پشت سر خويش شنيدم كه مىگفت:
«ابشر يا حرّ بخير.» هان اى حرّ! تو را به خيرى جاودانه مژده باد!