در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٠٩ - فرياد قهرمانانه ديگر
«لقد رأيت رسول اللَّه يقبّل موضع قضيبك من فيه.»
فرياد قهرمانانه ديگر
از «سعد»، فرزند معاذ و «عمر» فرزند سهل كه در كاخ شوم «عبيد» در آن نشست حضور داشتند، چنين آوردهاند:
ما در آن نشست بوديم كه «ابن زياد» با چوبدستى خويش بر بينى و دو چشم نازنين و زيباى حسين ٧ و لب و دندان او مىنواخت. سكوتى مرگبار بر آنجا سايه افكن بود كه به ناگاه شير مردى آزادمنش فرياد اعتراض سر داد و سخن حقّى را در برابر عنصر بدمست و بيدادپيشهاى طنين افكن ساخت؛ او «زيد» بود فرزند دلاور «ارقم»، از ياران پيامبر؛ اين مرد با ديدن آن منظره جانسوز خروشيد كه:
«ارفع قضيبك يا ابن مرجانة! إنّى رأيت رسول اللَّه واضعا شفتيه على موضع قضيبك!» هان اى پسر مرجانه! چوبت را از اين لب و دندان مبارك بردار! به خدا سوگند خود ديدم كه پيامبر خدا لبهاى مبارك خويش را بر اين لب و دندان نهاده بود و مىبوسيد و اين چهره درخشان و سيماى ملكوتى و نورافشان را مىبوييد! رويت سياه باد! چه مىكنى؟ و آن گاه گريهاى دردآلود و پر معنا سر داد و از پى آن به عنوان اعتراض تالار كاخ استبداد را ترك كرد! هنوز چند قدم دور نشده بود كه جلّاد اموى نعره بر آورد كه: «أبكى اللَّه عينيك يا عدوّ اللَّه! لولا أنّك شيخ قد خرفت و ذهب عقلك لضربت عنقك!» هان اى دشمن خدا! خدا ديدگانت را بگرياند! چشمانت هماره در گريه باد! اگر پيرى خرفت نشده و خرد از كف نداده بودى گردنت را مىزدم، امّا چه كنم كه دستخوش پيرى و بىخردى شدهاى! زيد، بازگشت و گفت: اينك كه شنيدن حق بر تو گران است، اين سخن را بشنو تا بيشتر در آتش خشم و كينهات بسوزى! هان اى «عبيد»! خودم روزى پيامبر خدا را ديدم كه حسن ٧ را بر زانوى راست و حسين ٧ را بر زانوى چپ نشانده، و هر يك از دو دست مباركش را بر يكى از نور ديدگانش نهاده بود و رو به بارگاه خدا نيايشگرانه مىگفت: پروردگارا! من اين دو نور