در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٤٠٨ - ٢ - عمر سعد
مختار سر پليد او را به مدينه فرستاد.[١]
٢- عمر سعد
اين عنصر پليد با واسطههاى بسيارى، در روزهاى آغازين حكومت مختار از او امان نامه گرفت. و مختار در امان نامهاش نوشت؛ در صورتى از او كارى سر نزند و از كوفه بيرون نرود، در امان است و بدين وسيله راه را براى كيفر او باز گذاشته بود. از اين رو روزى در ميان ياران گفت: فردا عنصرى گود چشم و دراز پايى را خواهيم كشت كه از كشتن او ايمان آوردگان دلشاد و فرشتگان شادمان مىگردند.
فرداى آن روز مختار، «ابو عمره»، يكى از ياران خويش را براى دستگيرى او گسيل داشت. فرستاده مختار بر او وارد شد و گفت: امير را درياب كه تو را احضار كرده است. او برخاست تا حركت كند، امّا جبّهاش به پايش پيچيد و بر زمين افتاد و ابو عمره با شمشير آختهاش او را هدف گرفت و از پا درآورد. سر او را برگرفت و نزد مختار برد، پسرش «حفص» براى نجات او رفته بود كه «مختار» با اشاره به سر پدرش گفت: اين سر را مىشناسى؟ «أتعرف هذا الرأس؟»، وقتى نگاه كرد، ديد سر پدرش مىباشد. گفت: آرى و ديگر زندگى پس از او برايم گوارا نيست.
مختار گفت: راست مىگويد، او را نيز در دوزخ نزد پدرش بفرستيد! و آن گاه پس از كشته شدن آن دو، سر ابن سعد را به محمّد حنفيّه فرستاد و گفت: يكى به انتقام كشته شدن حسين ٧ و ديگرى در برابر جوان انديشمند او، على اكبر. و افزود، به خدا سوگند اگر سه ربع قريش را بكشم با يك بند انگشتان آنان برابرى نمىكند ...
و اين گونه نفرين حسين ٧ و پيشگويى او، تحقّق يافت كه پس از روشنگرى بسيار و اتمام حجّت به عمر سعد فرمود: براى رسيدن به رياست و هواى دل، به كشتن من كمر بستهاى، امّا به هوش باش كه از گندم رى نخواهى خورد ...
و آن پليد دنيا پرست به تمسخر گفت: اگر از گندم آن نخورم جو آن نيز خوب و مرا بسنده است ...
[١]- تاريخ طبرى، ج ٦، ص ٨٧.