در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٩٤ - سخنان وليد و پاسخ«عبد الله بن زبير»
بدينسان به آنان پيشنهاد همكارى و همراهى و بيعت داد.
«عبد اللَّه بن زبير» از ترس اين موضوع كه مباد كسى پاسخى دهد كه مورد نظر او و بيانگر خواسته قلبىاش نباشد، در پاسخ استاندار اموى پيشدستى كرد و گفت:
جناب «وليد»! تو سالها شهر و ديار ما را سرپرستى و ولايت نمودى و در سياست و مردمدارىات خويشان و نزديكان ما را به هم پيوند دادى و در رابطه با ما به خوبى و نيكى رفتار كردى و در جامعه ما نيكو عمل كردى. خودت خوب مىدانى كه «معاويه» براى فرزندش، «يزيد»، از ما راى و بيعت خواست و ما را بر سپردن دست بيعت، زير فشار قرار داد، امّا ما سرباز زديم و بر آن نبوديم كه او از ما و رفتار مسالمت آميز ما- كه دست بيعت ندادن به كسى يا نپذيرفتن او از طبيعىترين و ابتدايىترين حقوق و جلوهاى از آزادى انديشه و عمل است- كينهاى بر دل بگيرد.
و نيز به ياد دارى كه وقتى با اصرار و فشار گوناگون از ما بيعت خواسته شد و به او خبر رسيد كه ما در صورت اجبار و اكراه بر اين كار، تنها در ظلمت و تاريكى شب و يا پشت درهاى بسته و دور از چشم مردم به اين كار تن خواهيم سپرد و با «يزيد» بيعت خواهيم نمود و نه در حضور مردم؛ و او از ادامه سياست خويش در اين صورت دست برداشت؛ چرا كه ديد از اين راه سود مورد نظرش را به دست نخواهد آورد و سوژه تبليغاتى مناسب و مساعدى را براى فريب تودههاى ساده دل و گرفتار كسب نخواهد كرد و جريان همان گونه ماند و ادامه نيافت.
امّا اينك شما آمدهاى و در چنين شرايطى مردم را به بيعت با يزيد فرا مىخوانى و بر آن هستى كه ما نخستين گروه از بيعتكنندگان با «يزيد» باشيم! آيا اين كار شدنى است؟! آن گاه رو به همه حاضران كرد و گفت: و اكنون هم كار به اينجا رسيده است كه مىنگريد و من «مروان» را مىنگرم كه به گوش «وليد» زمزمه مىكند و او را وسوسه مىنمايد كه گردنشان را بزن! «و انا انظر الى مروان و قد أسرّ الى الوليد أن اضرب رقابهم.» «مروان» كه نقشه نهانى خود را نقش بر آب و وسوسه مخفى خود را عيان و آشكار ديد، پرده حيا و ظاهرسازى را نيز به كنارى زد و نعره بر آورد كه: هان اى «وليد»! عذر و بهانه آنان را نپذير و آنان را ميان دو كار قرار ده: بيعت يا مرگ!