در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ١٣٠ - در تالار كاخ
و آن گاه فرياد برآورد كه: «معقل» را بياوريد! آن عنصر پليد و برده صفت- كه ننگ جاسوسى و خبرچينى براى «عبيد» را پذيرفته و با شيطان صفتى و رياكارى در تشكيلات دوستداران خاندان وحى و رسالت نفوذ نموده و اطلاعات بسيارى را گرد آورده و به اسرار مهمى دست يافته بود- وارد شد. با آمدن او «هانى»، وى را شناخت و دريافت كه آن برده صفت خيانت پيشه و سالوس، جاسوس «عبيد» بوده و به خيانت بزرگى بر ضد جنبش عدالتخواهانه و اصلاحى مردم دست يازيده است.
از اين رو به ناگزير شيوه سخن را تغيير داد و گفت: خدا امير را به صلاح آورد! تو سخن مرا بشنو و گفتارم را تصديق كن تا حقيقت را بگويم. واقعيّت اين است كه من، «مسلم» را به سراى خويش دعوت نكردهام؛ او به سراى من پناه آورده است و من حيا كردم كه او را نپذيرفته و ميزبانىاش را رد كنم. او ميهمان من است و حرمت ميهمان نيز لازم و واجب است. اينك اگر به راستى تو اين كار را مخالفت با حكومت و اقدام بر ضد خلافت مىدانى، مرا رها كن تا بروم و به ناگزير عذر او را بخواهم تا هر كجا كه مىخواهد برود و از پناه من و قبيله و عهد و پيمانم خارج گردد و من هم بدين وسيله از موضوع احترام به ميهمان و دفاع از حقوق و حرمت و آزادى او رها گردم.
«عبيد» گفت: به خداى سوگند! تو را رها نخواهم ساخت تا او را بياورى و به ما تسليم كنى.
«هانى» خروشيد كه: به خداى سوگند! چنين نخواهد شد؛ و اگر او، هم اينك در دست من هم بود، چنين نمىكردم و او را به تو تسليم نمىنمودم و ميهمان خويش را به جلّاد نمىسپردم.
هنگامى كه كشمكش و گفتگو ميان «عبيد» و «هانى» ادامه يافت، «مسلم بن عمرو باهلى» از گوشهاى بپا خاست و گفت: هان اى «هانى»! تو را به خداى سوگند مىدهم كه جان خويشتن را به خطر نيفكنى و خود را به كشتن ندهى و گرفتارى و بلا را بر خاندان و قبيلهات فرود نياورى؛ من دريغ دارم كه چون تو جوانمردى شجاع و بزرگمنش كشته شود؛ بنا بر اين بيا و «مسلم» را به امير تسليم ساز كه در اين شرايط و با اين فشار حكومت، تو نه در خور نكوهش و سرزنش خواهى بود و نه، اين كار براى تو مايه ننگ و عار به حساب خواهد آمد.