در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٢٢٦ - ١١ -«وهب»، فرزند دلاور«حباب»
ايستاد.
پس از اندك بحث و گفت و شنود، نبرد آغاز شد و شمشير «حبيب» بر سر اسب سردار اموى خورد و بخشى از چهره اسب جدا گرديد، اسب بر زمين غلطيد و سوارش نيز بر زمين افتاد. چيزى نمانده بود كه به دست سردار رشيد اردوگاه نور به دوزخ افتد كه گروهى از اموى پرستان ريختند و او را از دست سردار كهنسال اردوگاه نور فرارى دادند و همه بر او هجوم بردند و به جنگ نابرابر و ناجوانمردانهاى دست زدند و او را به محاصره در آوردند.
سردار پير سپاه نور هنگامى كه خود را زير فشار بىرحمانه دشمن يافت خود را بر قلب سپاه آنان زد و شمارى از آنان را از پا در آورد و خروشيد كه:
|
أنا حبيب و ابى مظاهر |
فارس هيجاء و حرب تسعر |
|
|
أنتم أعدّ عدّة و أكثر |
و نحن أوفى منكم و أصبر |
|
|
و انتم عند الوفاء أغدر |
و نحن أعلى حجّة و اظهر ... |
|
هان اى پيمانشكنان تجاوزكار! من «حبيب» هستم و پدرم «مظاهر» است.
آن گاه كه آتش جنگ بر افروخته شود، دلير مرد ميدان پيكارها هستم.
شما پليدان گر چه از نظر شمار، از ما فزونتر و از نظر امكانات مجهّزتريد، امّا ما ياران حق و شيفتگان پيشواى حقيقت، حسين ٧، در پايبندى به حقّ وفادارتر و در برابر سختىها و تحمّل رنجها در راه آزادى و دين خدا شكيباتر و پايدارتريم.
شمايان ثابت كرديد كه به هنگامه وفاى به پيمانهاى خود، فريبكار و عهد شكن هستيد و ما در ميدان زندگى و پايبندى به حق و طرفدارى از آن و در حجّت و برهان و پروا و تقوا و احساس مسئوليت از شما برتر و پرتوان تريم.
آرى، حقّ با ماست، فضيلت به همراه ماست و آينده نيز از آن ماست.
١١- «وهب»، فرزند دلاور «حباب»
پس از شهادت پير وفا و يكهتاز ميدان خرد و جهاد، حبيب بن مظاهر، قهرمان ديگرى از اردوگاه نور آهنگ ميدان كرد و اين بار «وهب» فرزند دلاور «حباب كلبى» بود كه گام به پيش نهاد.
[او به حضور سالارش حسين ٧ آمد، اجازه ميدان گرفت، از جمال دلآرا و سيماى ملكوتى او توشه برداشت و قهرمانانه راهى ميدان شد.