در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٢٢٧ - ١١ -«وهب»، فرزند دلاور«حباب»
دوست و دشمن جوانى را ديدند كه با اين اشعار حماسى خويشتن را به قلب سپاه يزيد زد:
|
ان تنكرون فأنا ابن الكلبى |
سوف ترونى و ترون ضربى |
|
هان اى گمراهان! اگر مرا نمىشناسيد بدانيد كه من «وهب» فرزند عبد اللَّه هستم، از عشيره «كلب». اينك دور نيست كه هم خودم را نيك ببينيد و بشناسيد و هم دلاورى و شجاعت و ضربات كوبندهام را. هم اقتدار و تسلّط و شهامتم را تماشا كنيد و هم چابكى و چالاكى و ميداندارى مرا در صحنه كارزار بنگريد.] او جنگ نمايانى كرد و بر درد و رنج تيرها و تيزى شمشيرها و نيزهها شكيبايى ورزيد و انبوهى از خشونت كيشان را به خاك هلاك افكند و پس از پيكارى سهمگين به سوى مادر و همسر روشنفكرش- كه به همراهش بودند- بازگشت و گفت:
مادر جان! آيا از پسرت خشنود شدى؟ آيا از كارم راضى گشتى؟ «يا أمّاه أرضيت عنّى ام لا؟» مادرش گفت: فرزندم! «ما رضيت حتى تقتل بين يدى الحسين!» نور ديدهام! جوان شجاعم! خداى بر پاداش تو بيفزايد؛ هنگامى من به اوج خشنودى و رضايت مىرسم كه تو در راه خدا جانبازى كنى و در راه آرمان حسين ٧ و به فرمان او به شرف شهادت نايل آيى و يا دشمنانش را تار و مار سازى.
همسر فداكارش كه شاهد گفتگوى «وهب» و مادرش بود، دامان شوى جوانش را گرفت و گفت: تو را به خدا مرا با شهادت خويش، داغدار و مصيبتزده مساز، بيا كه خدا از تو راضى است. و من در پاسخ همسرش شعرى بدين مضمون سرودهام كه بيانگر زبان حال اوست:
مرا واگذار تا به گذشته خود باز گردم، چرا كه آن كه همزاد ناتوانى است، بر او نرسد كه خود آرايى كند و فخر و بزرگى بفروشد. آن گاه كه جوانمرد هدف بيداد و بلا قرار گيرد مگر مىشود شمشير در نيام ماند و لگام از دهان مركب تيزتك و چابك برگرفته شود؟
و در اين هنگام مادرش فرياد بر آورد كه: پسرم برو، همسرت را به خدا بسپار و