در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٢٠٩ - ١ - اگر مرا نمىشناسيد
در اردوگاه نور سعادت بود و شهادت و در آن سو شقاوت بود و شرارت! در اردوگاه نور گلها و لالهها و گل بوتهها و شكوفههاى دلانگيز و عطرآگين شور و شعور و خرد و انديشه و فرهنگ و معنويت و رشد و پويايى و دانش و آگاهى بود و در برابر آن خارهاى بىمقدار زشتى و برده صفتى و شكمبارگى و دريوزگى و شخصپرستى.
در اردوگاه نور ارزشهايى موج مىزد كه زيباتر و برتر از آنها نيست و در اردوگاه اموى جنايت و شرارتى بود كه بدتر و شومتر از آنها نشايد. و پيكار در ميان اين دو صف منطق و خمودى و دو اردوگاه آزاديخواهى و پاسدارى از برج و باروى اختناق و ميداندارى استبداد آغاز گرديد.]
١- اگر مرا نمىشناسيد ...
پس از كشيده شدن كبريت آتش جنگ تجاوزكارانه بوسيله سركرده سپاه اموى و چاپلوسى و تملّق او به بارگاه «عبيد»، نخستين كسى كه پا به ميدان نبرد تن به تن نهاد و هماورد خواست، برده صفتى به نام «سالم»، از نزديكان و بردگان «عبيد اللَّه» و از جنگاوران خشك مغز كوفه بود.
از ياران حسين ٧ «عبد اللَّه بن عمير» كه مردى بلند قامت، چهارشانه و پرتوان و روشنانديش بود، به ميدان آمد و حسين ٧ به هنگام حركت او به سوى ميدان، به وى نگريست و رشادت او را پسنديد و فرمود: من او را در هم كوبنده جنگاوران مىنگرم، و درست همان گونه شد و او با چابكى و هوشمندى، آن برده صفت جسور و مغرور را از پا در آورد و بازگشت.
برده ديگرى از بردگان و برده صفتان سپاه تاريكانديش «عبيد»، به نام «يسار» به ميدان آمد و با آمدن او گروهى فرياد بر آوردند كه هان اى عبد اللَّه! بهوش باش كه اين مردك گمراه تو را هدف گرفت و به سراغت آمد.
او با حركتى سريع آن مبارز رشيد را هدف قرار داد و ضربهاى بر او فرود آورد، امّا «عبد اللَّه» دست خويش را بسان سپرى پيش آورد كه دست از تنش جدا شد و در همان حال با يك مانور سريع و برقآسا آن عنصر برده صفت را نيز از پا در آورد و به خواندن شعر شورانگيزش ادامه داد كه: