در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٠٧ - گفتگوى شجاعانه و روشنگرانه
«أليس قتل اللَّه على بن الحسين؟» امام فرمود: برادرى داشتم به نام «على» كه هواخواهان و طرفداران خشونت پيشه و حق ستيز شما او را كشتند.
«كان لى اخ يسمّى عليّا قتله النّاس.»
«عبيد» فرياد بر آورد كه: خدا او را كشت، نه ...
«بل اللَّه قتله!» امام سجّاد فرمود: آرى، هر كس كه بميرد، خدا او را مىميراند؛ چرا كه مرگ و زندگى به دست خداست، امّا سپاه تو برادرم را كشت!
«اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها.»
دگر باره آتش كينه و خشم «عبيد» از منطق رسواگر و ستم ستيز امام سجّاد زبانه كشيد و گفت: تو هنوز هم اين اندازه جرأت و جسارت دارى كه در تالار كاخ من، هر چه مىگويم پاسخ مرا مىدهى و از برنامه و راه و رسم پدرت دفاع مىكنى؟! «و بك حراك لجوابى؟!» و آن گاه نعره بر آورد كه: او را ببريد و گردنش را بزنيد! «اذهبوا به فاضربوا عنقه.» آن حضرت فرمود: هان اى پسر مرجانه! آيا مرا از بستن و كشتن مىترسانى؟ مگر هنوز نمىدانى كه شهادت در راه حق، شيوه دليرانه ماست و جان را در راه خدا تقديم داشتن مايه سرفرازى و كرامت ما! ما را از چه مىترسانى؟
«أ بالقتل تهدّدنى يا ابن مرجانة! أما علمت أنّ القتل لنا عادة و كرامتنا الشّهادة!»
اينجا بود كه عمّه قهرمانش، زينب از جا برخاست و دست در گردن يادگار برادر انداخت و رو به «عبيد» فرمود:
«حسبك من دمائنا؛ فاعتنقته و قالت: «إن قتلته فاقتلنى معه.» هان اى پسر مرجانه! آيا اين همه خونى كه از ما خاندان پيامبر بر ريگهاى تفتيده نينوا ريختهاى تو را بسنده نيست و باز هم در پى شرارت و خونريزى هستى؟! نه! به خداى سوگند او را رها نخواهم ساخت؛ اگر مىخواهى او را بكشى، بايد مرا هم به همراه او بكشى! «عبيد»، بهت زده به زينب نگريست و براى فرار از پذيرش شكست و زبونى زور