در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ١٢٩ - در تالار كاخ
حقيقت اين است كه از نيرنگ اين مردك فريبكار و خشونت كيش نگرانم و بيم آن دارم كه توطئهاى در كار و دامى بر سر راه باشد و با پاى خود به سوى خطر برويم.
«حسان بن اسماء» كه نمىدانست «عبيد» با چه هدف و انگيزهاى او و همراهانش را به سوى «هانى» فرستاده است، گفت: دوست عزيز! بد به دل راه مده و خود را از پندارهاى بد به دور دار؛ او انديشه خطرناكى در مورد تو ندارد و ما نيز جز براى خيرخواهى و برطرف ساختن سوء تفاهم به سراى تو و براى دعوت تو نيامدهايم؛ به باور ما هيچ جاى نگرانى نيست.
سرانجام همگى وارد استاندارى كوفه شدند و «عبيد»، هنگامى كه «هانى» را ديد كه به او نزديك مىشود، زير لب گفت: عنصر خيانتكارى كه با مخالفت خويش با حكومت و خلافت، خود را در خور سختترين كيفرها ساخته، اينك با پاى خود آمده است، آرى، او با پاى خود آمده است ....
و آن گاه به زمزمه اين شعر «زبيدى» پرداخت كه:
|
اريد حياته و يريد قتلى |
عذيرك من خليلك من مراد |
|
من در انديشه زندگى و گراميداشت او هستم، امّا او در انديشه مخالفت و در هواى گرفتن جان من است. به من بگو كه انگيزه و بهانه تو در اين بىمهرى نسبت به اين ارادتمند، چيست؟!
در تالار كاخ
«هانى» با شنيدن زمزمههاى شوم امير بيداد پيشه و احساس خطر جدّى، رو به او كرد و گفت: هان اى «عبيد»! منظورت از اين شعر و اين اشاره و كنايه چيست؟
او فرياد برآورد كه: هان اى «هانى»! اين نقشهها و اين كارهاى ضدّ ملى و ضدّ دينى و نادرستى كه بر ضدّ نظام امير مؤمنان، يزيد و امّت اسلامى در سراى تو انجام مىشود، چيست؟
تو «مسلم بن عقيل» را به خانهات آورده و از او پذيرايى مىكنى و برايش سلاح و امكانات و نيروهاى رزمنده فراهم مىآورى و چنين مىپندارى كه اين كارهايت بر ما پوشيده و نهان مىماند؟ چه پنداشتهاى؟! «هانى» گفت: چنين نيست؛ به تو دروغ گزارش كردهاند.
او گفت: چرا همين گونه است.