در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ١٩٨ - شادمانى«برير»
و «شبث» را به فرماندهى پياده نظام سپاه خويش گماشت و پرچم تجاوز و آتش افروزى و فتنه را نيز به دست «دريد»، غلام برده صفت اميرش، «عبيد»، سپرد، و بدينسان با سازماندهى و آرايش رزمى لشكر تجاوز كارش، آماده پيكار با حق و عدالت و منطق و درايت شد.
امّا در اردوگاه نور
درست در همين گيرودار بود كه در اردوگاه حسين ٧ به يكى از يارانش به نام «محمّد بن بشير خضرمى» گزارش شد كه پسرش در مرز «رى» به اسارت رفته است.
او پس از دريافت آن خبر دردناك گفت: با اينكه هرگز برايم خوشايند نيست كه پسرم در بند باشد و من آزاد، اما اينك او و خويشتن را به حساب خدا مىگذارم و نزد او مىشمارم و از اينجا نخواهم رفت! پيشواى آزادى سخن او را شنيد و در آن شرايط بحرانى به او اجازه رفتن داد، امّا آن مرد روشنفكر و فداكار گفت: درندگان، زنده زندهام بخورند اگر در اينجا از تو جدا شوم! نه، هرگز تو را رها نخواهم ساخت! و آن بزرگوار نه تنها او را براى آزادى پسرش گسيل داشت كه جامهها و لباسهايى برابر با يك هزار دينار كه در دسترس داشت، به او داد تا بوسيله آنها سرنوشت فرزند اسيرش را پىگيرد و فرمود: هان اى محمّد! اين كالا را به همراه اين فرزندت كه اينك به همراه توست برگير و براى آزادى پسرت از بند اسارت ببر و در آن راه هزينه كن.[١]
شادمانى «برير»
در اين مورد آوردهاند كه: حسين ٧ اندكى از شب عاشورا را براى بهداشت و نظافت بيشتر و عطرآگين ساختن بدن مباركش به خيمهاى ويژه كه براى اين كار آماده شده بود، وارد شد و «برير همدانى» و «عبد الرحمن انصارى» بر در خيمه ايستاده بودند تا آنان نيز نظافت كنند. برير در آن شرايط دشوار، شادمانى خود را نهان نمىكرد و بجاى ترس از دشمن خيره سر و خشونت پيشه مىخنديد و براى بالا بردن روحيهها شوخىهاى سنجيده مىكرد.
دوست همرزمش به او گفت: هان اى «برير»! آيا اينك هنگامه تفريح و
[١]- بحار، ج ٤٤، ص ٣٩٤.