در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٢٣١ - ١٤ - آزادهاى نو انديش از تبار محرومان
تبديلى در دين ندادند».
«حبيب اسدى» آن قهرمان محاسن سفيد، به دوست شجاع و فداكارش نزديكتر شد و آهسته به گوش او زمزمه كرد كه: «عزّ و اللَّه علىّ مصرعك يا مسلم أبشر بالجنّة.» هان دوست به خون خفتهام، مسلم! به خداى سوگند كه شهادتت بر من سخت گران است و مصيبت شكنندهات، سخت طاقت سوز؛ امّا تو را به بهشت پر طراوت و زيباى خدا مژده باد. بشتاب كه من هم بزودى به تو خواهم پيوست.
«مسلم بن عوسجه» لبها را تكان داد و چشم را گشود و با صداى بريده بريده و آهستهاى گفت: خدا به تو مژده نيكو دهد.
«بشرّك اللَّه بالخير.» «حبيب» گفت: همرزم فداكارم اگر نه اين بود كه يقين دارم كه بىدرنگ به تو خواهم پيوست، حق اين بود و بسيار هم دوست مىداشتم كه هر وصيّت و سفارشى داشتى به من بگويى و من آنها را با صداقت و امانت و جدّيّت به انجام رسانم امّا ...
«فقال حبيب: لو لا أعلم أنّى في الأثر لأحببت أن توصى إلىّ بكلّ ما يهمّك.» «مسلم» گفت:
«اوصيك بهذا، يعنى الحسين ...» تنها سفارش من به تو اين است كه جان تو و جان حسين؛ تا جان در بدن دارى در راه او دست از فداكارى و جهاد بر مدار؛ همين و بس، اين تنها سفارش من است.
خدا يار و ياورتان باد.
و «حبيب» نيز به او اطمينان داد و گفت: غم مدار، آرام و آسوده خاطر باش كه باعث شادى دل و روشنى چشم تو خواهم بود. به خدا سوگند جز اين نخواهم كرد.
١٤- آزادهاى نو انديش از تبار محرومان
و آن گاه آزادهاى از تبار محرومان، گام به پيش نهاد. اين بار جوانى پرشور به نام «جون» غلام آزادشده ابى ذر غفارى بود كه به حضور سالار شايستگان آمد و از آن حضرت اجازه ميدان خواست.