در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٤١١ - ٨ - زيد بن رقاد
دست و پاى او را بريدند و در ميان انبوهى از آتش افكندند. من با ديدن آن منظره به ياد نفرين چهارمين امام نور در حق او افتادم و خداى را سپاس گفتم.
مختار پرسيد اين چه هنگامه سپاس است؟
گفتم: در مدينه در محضر امام چهارم بودم كه حرمله را نفرين كرد و شگفتا! همان گونه كه نفرين كرده بود انجام شد! مختار گفت: مگر چگونه نفرين كرده بود؟
گفتم: فرمود: بار خدايا! حرارت آتش و گرمى آهن را به او بچشان! مختار از مركب پياده شد و دو ركعت نماز سپاس خواند.[١]
٧- مالك بدى
او را به همراه چند تن از يارانش در قادسيّه دستگير و نزد مختار آوردند و گفتند:
اينان در ريختن خون خاندان رسالت شركت داشتند. و «مالك بدى» كسى است كه در غارت لباسهاى حسين ٧ دست داشت و كلاه آن حضرت را ربوده بود.
مختار گفت: هان اى دشمنان خدا! اينك بدهى خود را بپردازيد؟ شما كسانى را كشتيد كه بايد هماره بر آنان درود و سلام بفرستيد، چرا چنين كرديد؟
گفتند: اى امير ما را به زور بردند! اينك بر ما منّت گذار و رحم كن.
پرسيد: چرا شما بر پسر پيامبر و خاندانش رحم نكرديد و از آب فرات نيز در مورد آنان نگذشتيد؟
و دستور داد: دست و پاى آنان را بريدند تا با شقاوت جان دادند.[٢]
٨- زيد بن رقاد
اين عنصر سبك مغز، كسى است كه «عبد اللَّه بن مسلم» را هدف تير قرار داد و به شهادت رساند.
خودش بر اين شقاوت هماره مىباليد و مىگفت: يكى از جوانان بنى هاشم دستش را به پيشانىاش آورد كه من با گلوله كف دست او را به پيشانىاش دوختم،
[١]- امالى طوسى، ص ٢٣٨.
[٢]- تاريخ طبرى، ج ٦، ص ٥٧.