در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٥٣ - در بازار شام
دخت فرزانه پيامبر- كه سيلاب اشك از ديدگانش جارى بود- با شنيدن سخنان من فرمود:
«كفى صوتك يا سكينة، فقد احرقت كبدى، و قطّعت نياط قلبى، هذا قميص ابيك الحسين معى لا يفارقنى حتّى القى اللَّه به.»
سكينه جان! نور ديدهام! بيش از اين مرا مسوزان! و ديگر مگو! مگو كه جگرم را سوزاندى و پاره كردى؛ و بند دلم را بريدى! دخترم! اين پيراهن پدرت، حسين است كه به همراه من خواهد بود تا در روز رستاخيز خداى را ديدار كنم! اينجا بود كه از خواب بيدار شدم و بر آن شدم تا آن رؤياى شگفت انگيز را نهان دارم، امّا سرانجام به دلايلى آن را به خاندان و نزديكانم باز گفتم و جريان اين خواب ميان مردم راه يافت.[١]
يادگار هوشمند و دلير امام حسن
روزى «يزيد»، «على» فرزند گرانمايه حسين ٧ و يادگار ارجمند او را به همراه «عمر»، فرزند حضرت حسن ٧- كه كودكى خردسال بود- نزد خويش فرا خواند؛ و به يادگار امام مجتبى ٧ گفت: آيا حاضرى با پسرم «خالد» كشتى بگيرى و پيكار كنى؟
او پاسخ داد: نه، اگر مىخواهى ما را بيازمايى، شمشيرى به هر كدام از ما دو تن بده تا پيكار كنيم و آن گاه بنگر كه كدامين ما توانمندتريم! يزيد گفت: كوچك و بزرگ شما خاندان رسالت دست از دشمنى ما برنخواهيد داشت! و آن گاه به ياوه سرايى پرداخت و اين شعر را خواند كه:
|
شنشنة اعرفها من اخزم |
هل تلد الحية الا حية |
|
اين سبك و شيوهاى است كه از «اخزم» براى من شناخته شده است و دشمن جز دشمن نخواهد آورد و نخواهد پرورد.
در بازار شام
روزى چهارمين امام نور، زين العابدين ٧ از بازار شام مىگذشت كه «منهال» را ديد.
[١]- بحار، ج ٤٥، ص ١٤٠.