در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ١٦٧ - هان اى آزاد مرد!
آنجا بار نهاده بود.
ما بر سر سفره غذا بوديم كه يكباره فرستاده و سفيرى از سوى حسين ٧ نزد ما آمد و پس از درود و سلام، با ادبى تحسين برانگيز گفت: هان اى زهير! حسين ٧، فرزند گرانمايه پيامبر مرا به سوى تو فرستاده است تا به ديدار او بشتابى. «انّ ابا عبد اللَّه بعثنى اليك لتأتيه.» منظره عجيبى بود؛ به گونهاى كه هر كس هر آنچه را در دست داشت، ناخواسته آن را به زمين افكند! [آرى، گويى همگى در جاى خود خشك شدند، لقمهها از دهانها افتاد! غذا فراموش شد! سفره از ياد رفت و همه چيز از خاطرهها زدوده شد! سكوت سنگينى بر آنجا سايه افكنده بود و «زهير» نيز خاموش و حيرتزده از سويى فرستاده حسين ٧ را مىنگريست- كه او را به ديدار يار فرا مىخواند- و از دگر سو به همراهان و همسر روشنفكر و با ايمان خويش مىنگرد كه چه واكنشى در برابر آن رويداد شگفت و آن فراخوان عجيب از خود نشان مىدهند.] در اين شرايط بود كه همسر شجاع و آگاه و پرواپيشهاش، «دلهم»، سكوت را شكست و روزنه اميدى گشود و همه را از تحيّر و بىتصميمى و سرگردانى نجات داد؛ او به «زهير» رو آورد كه: «سبحان اللَّه! يبعث اليك ابن رسول اللَّه، ثمّ لا يأتيه؟» هان اى زهير! چه جاى ترديد و دودلى و حيرت است؟
خداى يكتا، پاك و منزّه است و راه و رسم پيامبر و فرزندش روشن و افتخار آفرين؛ آيا پسر پيامبر، شما را به وسيله فرستادهاش به ديدار دعوت مىكند، امّا شما بر آن هستى كه به دعوت او پاسخ مثبت ندهى و به سوى او نروى؟! نه! كاش اين سعادت را داشتى كه به سوى او مىرفتى و سخن جانبخش حسين ٧ را مىشنيدى!
هان اى آزاد مرد!
پس از اين سخن برانگيزاننده و نيروبخش آن بانوى آزاده و روشنانديش بود كه سردار بزرگ عرب بپا خاست و به سوى سالار شايستگان شتافت؛ و چيزى