در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٢٧ - سر مقدس حسين
امّا «نعمان بن بشير» گفت: هان اى يزيد! به باور من با آنان همان گونه رفتار كن كه اگر پيامبر گرامى، آنان را بر اين حال مىديد، با آنان آن گونه رفتار مىكرد.
«اصنع ما كان يصنع بهم رسول اللَّه لو رآهم بهذه الخيبة»
سخنى كوتاه و موجانگيز
در اين هنگام دخت سرفراز حسين، «فاطمه»، روى سخن را به يزيد كرد و با شهامتى شگرف ندا داد كه: هان اى يزيد! اينان دختران پيامبر خدا هستند كه به اسارت كشيده شدهاند! «يا يزيد! بنات رسول اللَّه سبايا! فبكى النّاس و بكى اهل داره حتّى علت الأصوات.» از سخن بلند و انديشمندانه او همه به گريه در آمدند و كار به جايى رسيد كه خاندان يزيد نيز گريه سر دادند؛ به گونهاى كه صداى گريه در بارگاه اموى طنين افكند.
امام سجّاد ٧ در حالى كه غل و زنجير بر گردن داشت، رو به «يزيد» كرد و فرمود: هان اى يزيد! آيا به من اجازه مىدهى تا سخنى بگويم؟
او پاسخ داد: بگو! امّا درست بگو! فرمود: من در جايگاه و شرايطى ايستادهام كه جز بر اساس حق و عدالت، سخنى نخواهم گفت، و جز اين براى چو منى هيچ گاه نزيبد.
و آن گاه فرمود: هان اى يزيد! در مورد پيامبر چه مىپندارى، اگر ما را در غل و زنجير بنگرد؟
«ما ظنّك برسول اللَّه لو رآنى في غلّ؟»
يزيد پاسخى نداشت؛ از اين رو به درباريان رو كرد و گفت: اين غل و زنجير را از گردن اينان وانهيد!
سر مقدّس حسين ٧ در برابر يزيد
آن گاه سر منوّر حسين ٧ را در برابر «يزيد» نهادند و بانوان را پشت سرش قرار دادند تا به آن سر نورانى ننگرند و سر پيشواى آزادى را نبينند، امّا يادگار ارجمند سالار شايستگان، «على»، آن سر مقدّس را ديد و پس از آن، در تمامى عمرش از غذايى كه از سر و مغز جانداران درست مىكنند، نخورد.