در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٢٥ - بشارت! بشارت!
خوشايندى دارم! آن گاه افزود: «حسين بن على» به همراه هجده تن از جوانان و جوانمردان، خاندان خويش، و شصت تن از ياران فداكار و پيكارگرش بر ما وارد شدند، و ما به سوى آنان شتافتيم و از آنان خواستيم كه دستها را به نشانه تسليم بالا برند و به فرمان «عبيد» گردن گذارند و يا آماده كارزار باشند! آنان از اين دو راه، راه جهاد و دفاع را برگزيدند و ما در سپيده دمى كه خورشيد تازه از افق سر بر آورده بود، بر آنان تاختيم و از هر سو آنان را به محاصره در آورديم و به كارزارى سخت دست يازيديم.
شمشيرها از نيام بيرون آمد و سخت بكار رفت و آنان كه در برابر سپاه گران خليفه، در شمار بسيار ناچيز بودند، بسان كبوترى كه مورد يورش عقاب و شاهين قرار گيرد، به هر فراز و نشيبى پناه مىبردند و با ما سخت پيكار مىكردند؛ به خداى سوگند اى امير مؤمنان كه سپاه ما در اندك زمانى، به اندازه نحر شتر يا خواب نيم روزى، از نخستين رزمنده، تا آخرين پيكارگر آنان را درو كرد و به خاك و خون كشيد! و اينك پيكرهاى بخون خفته آنان برهنه و عريان بر روى خاك گرم نينوا و در برابر تابش خورشيد افتاده و چهرههايشان را خس و خار و خون و خاكستر پوشانيده است. لباسهايشان به خونشان آغشته است و خورشيد بىرحمانه بر بدنهاى برهنه و بىكفن آنان مىتابد و باد صبا خاكها و شنهاى بيابان را بر آن نازنين بدنها مىافشاند و ديداركنندگان و زيارتكنندگان آنان لاشخورها، در آن بيابان خشك و سوزان و بىآب و علف هستند؛ آن نازنين بدنها نه كفن دارند و نه به خاك سپرده شدهاند.
يزيد، پس از شنيدن اين گزارش شوم و بيرحمانه، با خونسردى تمام سر بلند كرد و گفت: من بدون كشتن حسين و بدون دستيازيدن به اين جنايتها نيز از فرمانبردارى شما بيشتر خشنود مىشدم! و نيز در تاريخ دمشق از «ربيعة بن عمرو جرشى» آمده است كه: من به هنگام ورود كاروان اسيران به كاخ دمشق، نزد «يزيد» بودم كه به ناگاه صدايى به گوشم خورد كه مىگويد: اين «مخفر بن ثعلبه» است كه گروه فرومايگان بد كردار را به بارگاه امير مؤمنان مىآورد!!! «يزيد» او را پذيرفت و در پاسخ گستاخى و ياوه سرايى او، گفت: راستى كه مادر «مخفر»، شرورترين و فرومايهترين فرزندان گيتى را به دنيا آورده است.