در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٥٢ - خواب جانسوز
«جدّك رسول اللَّه.» پرسيدم: اينان كجا مىروند؟
«و أين هم قاصدون؟» گفت: به ديدار پدرت، حسين ٧.
«الى ابيك الحسين.» با شنيدن اين سخن، بر آن شدم تا خودم را به نياى گرانقدرم، پيامبر، برسانم و شكايت روزگار و ظالمان را به آن حضرت بنمايم، كه درست در اين هنگام ديدم پنج هودج نورى از آسمان فرود آمد كه در ميان هر يك بانويى پرشكوه و بزرگ است.
از آن فرشته آسمانى پرسيدم: اين بانوان گرانقدر چه كسانى هستند؟
پاسخ داد: «حوّاء» مام ارجمند آدميان، «آسيه»، دختر «مزاحم»، «مريم»، دختر «عمران»، «خديجه»، دختر «خويلد»، و آن بانويى كه دست بر سر نهاده و افتان و خيزان است مادرت، فاطمه، دخت فرزانه پيامبر خداست.
با شنيدن اين خبر گفتم: به خداى سوگند مىروم تا بيدادى را كه در حقّ ما رفته است به مادرم، فاطمه گزارش كنم! به سويش دويدم و پس از سلام بر او با چشمانى گريان و دلى بريان در برابرش ايستادم و گفتم: «يا امتاه! جحدوا و اللَّه حقّنا، يا امتاه! بدّدوا و اللَّه شملنا، يا امتاه! استباحوا و اللَّه حريمنا، يا امتاه! قتلوا و اللَّه الحسين ابانا.» مادر جان! مادر! به خداى سوگند كه حقوق ما را انكار و پايمال ساختند! مادر جان! مادر! به خداى سوگند كه گروه ما خاندان پيامبر و نسل او را بيدادگرانه پراكندند! مادر جان! مادر! به خداى سوگند كه حريم حرمت ما را شكستند و بر ما ستم روا داشتند! مادر جان! مادر! به خداى سوگند، پدر گرانقدرم، حسين را با لب تشنه كشتند!