در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٤٩ - سفير روم در تالار كاخ يزيد
راستى مىدانيد چه مىكنيد؟! و با اين وصف يزيد هنوز مست قدرت استبدادى و انحصارى خويش بود و در بزم شراب و رقص و آواز، و در حلقه كنيزكان رنگارنگ مىنشست و براى قدرت نمايى جنونآميز و نمايش اقتدار رژيم سفاك و پوسيده اموى سر نورانى و الهام بخش بزرگ پرچمدار عدالت و آزادى و پاكى و پروا را در برابر خويش مىنهاد و بر شقاوت خود مىباليد!
سفير روم در تالار كاخ يزيد
پس از رسيدن سر مقدّس حسين ٧ به بارگاه استبداد، يزيد به شكرانه پيروزى موهوم خويش، مجلس بزم و باده نوشى مىآراست و رقّاصهها و آوازهخوانها را فرا مىخواند و در همان حال سر بريده آن حضرت را نيز در برابر خويش مىنهاد و گاه با چوب خيزران بر آن لب و دندان- كه بوسهگاه پيامبر بود- مىنواخت! روزى سفير روم- كه شخصيّتى هوشمند و شجاع و از بزرگان كشورش بود- در بزم يزيد حضور يافت و با ديدن آن منظره، رو به يزيد كرد و گفت: هان اى فرمانرواى عرب! اين سر بريده از آن كيست؟
«يا ملك العرب! هذا رأس من؟
يزيد گفت: دوست من! تو را با اين سر چه كار؟
«ما لك و لهذا الرّأس؟» سفير گفت: من سفير كشورم هستم؛ بر اين اساس هنگامى كه به روم بر مىگردم، از من در مورد ديدنيها و رويدادهاى مهمّ كشور شما خواهند پرسيد؛ به همين جهت بسيار مايل هستم كه سرگذشت اين سر بريده و صاحب آن را بشنوم؛ تا هم داستان او را به كشورم ارمغان برم و هم در شادى و شادمانى شما شريك گردم! يزيد گفت: اين سر از آن حسين است، فرزند على است! «هذا رأس الحسين.» سفير پرسيد: مادرش كيست؟
«و من امّه؟» يزيد گفت: مادرش فاطمه است، دخت پيامبر خدا! «فاطمة، بنت رسول اللَّه!» سفير فرياد بر آورد كه: