در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٠٨ - بيان حقيقت در برابر دژخيمى بيدادگر
و فريب در برابر آزادگى و منطق و عدالتخواهى و فداكارى، رو به حاضران كرد و گفت: شگفتا از خويشاوندى اينان! راستى خويشاوندى و پيوند اينان، پيوندى گسست ناپذير است؛ بنگريد! زينب دوست مىدارد، اگر او را مىكشم، وى را نيز به همراهش بكشم! به ناگزير دستور داد: «على» را رها كنيد! [و بدينسان جوان انديشمند و گرانقدر حسين و يادگار دلير او، يكّه و تنها و در بند اسارت، با سخنان كوبنده و نيرومند و دليرانهاش دشمن فاتح و سفاك و عنصر كينه جو و عقدهاى را در كاخ پوشالىاش، آن هم در برابر انبوه دژخيمانش به رسوايى كشيد و او را با آن همه بىحيايى و وقاحت، سر جايش نشاند؛ و ضمن به نمايش نهادن شهامت وصف ناپذير و درايت تحسين برانگيزش، چگونه سخن گفتن با ظالمان و دفاع از حق و عدالت را به عصرها و نسلها آموخت.]
بيان حقيقت در برابر دژخيمى بيدادگر
«عبيد» مست زر و زور و فريب و تزوير بود و مىپنداشت كه هنر كرده است؛ از اين رو همان گونه كه در تالار كاخ استاندارى نشسته بود، دستور داد سر مقدّس حسين ٧ را در برابرش نهادند؛ و آن گاه با لبخند مستانهاى دست به چوب برد و به شقاوت و قساوتى ديگر دست زد.
«انس بن مالك» كه از ياران پيامبر خدا بود، در اين مورد آورده است كه: من در تالار دار الاماره بودم كه سر مقدّس حسين ٧ را در برابر «عبيد» ديدم. او با چوبدستى با لب و دندانهاى سپيد و زيباى يادگار پيامبر بازى مىكرد و بر آنها مىنواخت و مىگفت:
«انّه كان حسن الثغر!!» راستى حسين چه دندانهاى زيبا و شفاف و خوبى داشت!! من با ديدن اين منظره جانسوز، ديگر توان سكوت نداشتم؛ از اين رو گفتم: هان اى پسر مرجانه! به خداى سوگند، ناگزيرم حقيقتى را كه تو را خوشايند نيست و ناراحت مىشوى، در اينجا بگويم؛ بادا باد!! «عبيد»! به خداى سوگند خود، پيامبر خدا را ديدم كه همين لب و دندان زيبا را كه اينك تو بر آن چوب مىزنى، مىبوسيد؛ هيچ مىدانى چه مىكنى؟