در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ١٣٤ - «مسلم» و خبر دستگيرى«هانى»
«مسلم» و يارانش استاندارى كوفه را در محاصره گرفتند و با «عبيد» و دار و دسته اموى و عهدشكنانى كه پس از زير پا نهادن بيعت خويش با «مسلم»، در آنجا سنگر گرفته بودند درگير شدند و پيكار سختى ميان دو طرف روى داد و اين نبرد تا پاسى از شب ادامه يافت، امّا با آمدن تاريكى شب كسانى كه به همراه آن حضرت بودند به تدريج پراكنده شده و شمارى اندك، وفادارى و جوانمردى نشان دادند و با او ماندند.
«مسلم» براى نماز وارد مسجد شد و به نماز ايستاد؛ امّا پس از پايان نماز، ديگر خود را در شهرى بزرگ تنهاى تنها ديد؛ نه ميزبانى داشت تا او را به خانه برد و نه يار و ياورى تا در برابر موج فتنه اموى همدل و همراهش باشد.
آرى، او از مسجد كوفه بيرون آمد و در كوچهاى خود را تك و تنها ديد؛ نمىدانست راهى كه در پيش گرفته است، به كجا مىرسد و بر كوچهاى كه وارد شده است آن سويش كجاست؟
هر چه بود آهسته آهسته گام سپرد و پيش رفت تا به خانههاى «بنى جبله» رسيد؛ در آنجا بر در خانهاى ايستاد. اين خانه، سراى بانويى آزاده به نام «طوعه» بود و او نيز كه نگران فرزندش «بلال» بود، گاه از خانه بيرون مىآمد و در جستجوى پسرش به اين سو و آن سوى كوچه و گذرگاه مىنگريست و گاه به خانه مىرفت و درب خانه را مىبست، امّا براى فرزندش بىقرار بود.
هنگامى كه آن بانو دگرباره درب خانه را گشود تا در جستجوى آمدن پسرش،، كوچههاى تاريك را بنگرد، شير مردى تنها را ديد كه بر ديوار غربت تكيه داده است.
«مسلم» از او آب خوردن خواست و او نيز با آوردن آب، وى را سيراب كرد و درست در آنجا بود كه سفير سالار شايستگان خويشتن را به آن بانوى آزاده معرّفى كرد و آن بانوى شجاع و آگاه و پرواپيشه او را به خانه دعوت كرد و خود را دوستدار خاندان وحى و رسالت و مخالفت استبداد سياهكار اموى نشان داد.
آرى، «مسلم» به دعوت آن آزاد زن به خانه او رفت و با هدايت او در غرفهاى آسود. پسر او «بلال»- كه خدمتگزار «اشعث بن قيس»، يكى از سران دنيا پرست كوفه بود- از راه رسيد و دريافت كه ميهمانى در خانه دارند. پس از پرسوجو از مادر، به وجود «مسلم» پى برد و جريان را دور از چشم مادر و بدون آگاهى او به «اشعث» گزارش كرد و آن عنصر خيانتكار نيز جريان را به گوش «عبيد» رساند.