در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٢٤ - بشارت! بشارت!
تماشاگران در آن مسير كمتر باشند؛ و به نيزهداران دستور ده تا سرهاى مقدّس شهيدان را از ميان كجاوهها و اسيران دور سازند و جلوتر حركت دهند تا فرزندان پيامبر كمتر در معرض ديد تماشاگران باشند؛ چرا كه ما از تماشاى آنان به ستوه آمده و رنج مىبريم.
امّا «شمر» از سر ددمنشى و كينهتوزى نه تنها چنين نكرد، بلكه به عكس خواسته آن بانوى فرزانه رفتار كرد و دستور داد تا سرهاى مقدّس را در ميان كاروان اسيران حركت دهند و كاروان را نيز از مسيرى هدايت كنند كه مردم را گرد آوردهاند!! و كاروان به همين سبك و نظم به دروازه دمشق رسيد.
راستى كه اين كار ضدّ انسانى «شمر» دلها را خون و سينهها را داغدار مىسازد و ديدگان سرد و يخ زده را گرم و گريان؛ كه اين شعر نيز در اين مورد از اين دل داغدار بر مىخيزد:
|
فوا أسفا يغزى الحسين و رهطه |
و يسبى بتطواف البلاد حريمه ... |
|
اى دريغ و درد كه بيدادگران به حسين و يارانش يورش مىبرند؛ و حريم حرمت او را با اسارت بانوان و گردانيدن آنها در شهرها مىشكنند! آيا آن تيره بختان نمىدانستند كه پيامبر در شهادت جانسوز حسين به گونهاى مىگريد كه هرگز اشك ديدگانش خشك نمىشود؟! و در دل او بر اثر اين سوگ آتشى بر افروخته مىگردد كه هماره شعلههايش زبانه مىكشد و غم و اندوهى بر دل نازنين آن حضرت مىنشيند كه نه پايان پذير است و نه مىتوان آن را نهان داشت! و آوردهاند كه: امام سجّاد ٧ در اين مسير با كسى سخن نگفت تا به درب كاخ يزيد رسيد.
بشارت! بشارت!
در اين مورد از «ابن ربيعه جرشى» آوردهاند كه مىگفت: من به هنگام ورود كاروان اسيران و سرهاى مقدّس شهيدان راه آزادى، به دربار «يزيد»، نزد او بودم كه به ناگاه «زحر بن قيس» به تالار كاخ در آمد و يزيد به او گفت: واى بر تو! چه خبرى آوردهاى؟
گفت: هان اى امير مؤمنان! تو را به پيروزى و يارى خدا مژده باد كه خبر