بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٨٥ - استنتاج
چنين مىفرمايد:
فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ
«چرا هيچيك از شهرها و آبادىها ايمان نياوردند كه- ايمانشان به موقع- مفيد به حالشان افتد، مگر قوم يونس به هنگامىكه ايمان آوردند، عذاب رسواكننده را در زندگى دنيا از آنان برطرف كرديم و تا مدت معيّنى- پايان زندگى و اجلشان- آنها را بهرهمند ساختيم.»
مفسّران عالىقدر، در توصيف توبه قوم يونس چنين آوردهاند كه:
يونس از دست سركشى قوم خود به خدا شكايت كرد. خداى تعالى فرمود: به ايشان بگو كه از امروز تا سه روز اگر ايمان نياورند عذاب به ايشان آيد. يونس اين پيام را به قومش گفت و از ميان آنان رفت. روز موعود فرا رسيد، از بامداد آثار و نشانههاى عذاب نمايان شد و آن ابرى بود همراه با پارههاى آتش. يا ابرى با دود سياه.
قوم يونس با ديدن نشانههاى عذاب، نزد پادشاه، يا يكى از علماى قوم خود رفتند و در اين مورد از او نظر خواستند. او گفت: بدانيد كه يونس مردى راستگو و درستكردار است و ما هرگز از او دروغ نشنيدهايم، آنچه ظاهر حال است، آن است كه اين علامت عذاب است. پس برويد و او را طلب كنيد، اگر يونس در ميان ما بود ايمن باشيد كه اين عذاب نيست و اگر از ميان ما رفته باشد، به يقين بدانيد كه اين علامت عذاب است. قوم رفتند و هرچه جستند يونس را نيافتند. پادشاه گفت:
اكنون كه او از ميان ما رفته، خداى او از ميان ما نرفته است. بياييد و جمع شويد تا به صحرا بيرون رويم. آنگاه دستور داد تا همه اهل شهر؛ اعم از زن و مرد و پير و جوان و خرد و بزرگ، از شهر بيرون آمدند و چهارپايان را نيز به صحرا آوردند و دستور داد تا كودكان را از مادران جدا كردند و او جامه شاهى از تن كند و پلاسى به تن نمود.