بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٨١ - استنتاج
*** در اين حكايت مولانا مىگويد: پس از آنكه عزرائيل توانست مشتى از خاك را به خدمت حضرت حق بياورد، خداوند او را به قبض جان مردم مأمور كرد (شد ملك الموت، قابض الأرواح) عزرائيل كه از عوارض اين پست آگاه بود، عرض كرد:
پروردگارا! تو روا مىدارى كه من مبغوض مردم شوم؟!
|
گفت يا رب دشمنم گيرند خلق |
چون فشارم خلق را در مرگ، حلق |
|
|
تو روا دارى، خداوند سنى |
كه مرا مبغوض و دشمن رو كنى |
|
خداوند فرمود: اى عزرائيل، تو از اين جهت نگران نباش، من سببهاى بسيارى پديد مىآورم كه مردم آن سببها را عامل مرگ خود بدانند نه تو را.
|
گفت: اسبابى پديد آرم عيان |
از تب و قولنج و سرسام و سِنان |
|
|
كه بگردانم نظرشان را ز تو |
در مرضها و سببهاى سه تو |
|
عزرائيل عرض كرد: پروردگارا! بندگانى هستند كه حجاب اسباب را پاره مىكنند و از سطحىنگرى گذشته به مسبّب مىنگرند، اين بندگان خاص تو به تب و قولنج و سل توجهى ندارند و اين اسباب طبيعى را به دل راه نمىدهند.
|
گفت: يا رب بندگان هستند نيز |
كه سببها را بدرّند اى عزيز |
|
|
چشمشان باشد گذاره از سبب |
در گذشته از حُجُب از فضلِ رب |
|
|
ننگرند اندر تب و قولنج و سِل |
راه ندهند اين سببها را به دل |
|
حضرت حق در پاسخ عزرائيل فرمود: كسانىكه تا به اين مرحله از بينش رسيدهاند و از اصل اطلاع و آگاهى دارند، تو را سبب گرفتن جانها نخواهند دانست. تو گرچه خود را از ديد عموم پنهان كردهاى اما در نزد اينگونه افراد واقع نگر، تو نيز همچون پردهاى هستى كه عامل اصلى در پشت آن پرده است.
|
گفت يزدان آنكه باشد اصل دان |
پس تو را كى بيند او اندر ميان |
|
|
گرچه خويش از عامه پنهان كردهاى |
پيش روشنديدگان هم پردهاى |
|