بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٧٣ - حكايت ٢٥٢ كس نداند مكر او الا خدا # در خدا بگريز و واره زان دغا
حكايت ٢٥٢
|
كس نداند مكر او الّا خدا |
در خدا بگريز و واره زان دغا |
|
شخصى قوچى داشت كه با ريسمانى او را به دنبال خود مىكشيد. دزدى طرّار او را زير نظر داشت و در وقت مناسب ريسمان را بريد و قوچ را با خود برد.
صاحب قوچ وقتى متوجه شد، با شتاب به اطراف دويد تا شايد قوچ خود را بيابد. دويد و دويد تا بر سر چاهى رسيد، ديد كه شخصى (همان دزد) پيوسته فرياد مىزند: اى واى، اى داد، بدبخت شدم! ديدى چه شد؟!
صاحب قوچ كه او را نمىشناخت گفت: اى استاد، چه شده است؟ چرا ناله مىكنى؟ دزد گفت: كيسه طلايم در اين چاه افتاده است، اگر تو داخل چاه روى و كيسه طلايم را بيرون آورى يك پنجم آن را به تو خواهم داد؛ يعنى بيست سكه طلا، چون در كيسهام صد سكه طلا بود.
صاحب قوچ فكرى كرد و گفت: بيست سكه طلا بهاى ده قوچ است! اگر يك قوچ از دست دادم در عوض خداوند به جايش يك شتر داد. اين بگفت و لباسهايش را درآورد و داخل چاه شد.
دزد از اين فرصت استفاده كرد و لباسهاى او را هم برداشت و رفت.
|
او يكى دزدست فتنه سيرتى |
چون خيال او را به هر دم صورتى |
|
|
كس نداند مكرِ او، الّا خدا |
در خدا بگريز و واره ز آن دغا |
|