بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٣٦ - حكايت ٢٤٤ قصد جفت ديگران كردم ز جاه # بر من آمد آن و افتادن به چاه
لشكرش حمله كرده با عجله بدون اينكه شلوارش را بپوشد از خيمه بيرون جست، وقتى از خيمه بيرون آمد، ديد شير سياه نرى بر قلب لشكر حملهور شده است.
لوان نيز چون شير نر، بر آن شير نر حمله كرد و در دم با شمشير سرش را از تن جدا ساخت. پس از كشتن شير، خود را به قصد آميزش با كنيزك به درون خيمه رسانيد.
كنيزك ديد كه قضيب پهلوان همچنان قائم است و در اين درگيرى با شير هيچ فطورى در آن رخ نداده است.
كنيزك از شجاعت پهلوان در عجب ماند و با رضايت تمام با پهلوان جفت شد.
پهلوان چند روزى از آن كنيزك متمتع شد و به او سوگند داد كه از آنچه ميان ما گذشت به خليفه مصر چيزى مگو.
پهلوان به مصر رسيد و كنيزك را به قصر خليفه برد. وقتى خليفه چشمش به كنيزك افتاد در دم دل به عشق آن زيباروى سپرد. فرصتى فراهم آورد تا قبل از هر چيز شعله عشق خود را با آميزش با كنيزك فرو نشاند، پس سوى كنيزك رفت و قصد آميزش با او را نمود، وقتى خليفه ميان دو پاى كنيزك نشست، ناگاه صداى خشت خشت موش به گوش خليفه رسيد، در حال آلتش خوابيد و شهوتش خشك شد، خليفه گمان برد كه مبادا اين خشتخشت از مار باشد. كنيزك وقتى آن ضعف خليفه را ديد. از تعجب خندهاش گرفت؛ زيرا مردى آن پهلوان را به ياد آورد و سستى اين خليفه را! خنده كنيزك شديد و طولانى شد، بهطورىكه نمىتوانست خود را كنترل كند.
خليفه كه خنده كنيزك را ديد، خشمگين شد و شمشير از غلاف كشيد و به كنيزك گفت: اى پليد، سرّ خندهات را برايم بازگو كن؛ زيرا در دلم از اين خندهات نوعى گمان بد پيدا شده است. اگر راستش را نگويى با اين شمشير گردنت را مىزنم و اگر راست بگويى آزادت مىكنم.
كنيزك از ترس همه ماجرا را بيان كرد و خليفه را از مردى پهلوان و آميزش آن دو به هم و كشتن شير و ... آگاه كرد.