بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٩٣ - حكايت ٢٣٥ هست ايمان شما زرق و مجاز # راهزن همچونكه آن بانگ نماز
حكايت ٢٣٥
|
هست ايمان شما زرق و مجاز |
راهزن همچونكه آن بانگِ نماز |
|
در يك آبادى كه مردم آن را مسلمانان و كافران تشكيل مىدادند، مؤذن مسلمانان صداى بسيار بد و نامناسبى داشت. مردم چندين بار از وى خواستند:
چون كفار نيز در شهر هستند اذان نگويد؛ زيرا صدايش زشت است و سبب مىشود كه عداوت و دشمنى مسلمانان و كافران ادامه يابد و ممكن است تبديل به جنگ شود.
مؤذن بىتوجه به اعتراض مسلمانان، عناد مىورزيد و همچنان اذان مىگفت.
اين سبب شد كه مسلمانان از ظهور فتنهاى ميان كفار و مسلمانان در خوف و وحشت باشند. تا اينكه روزى ديدند كافرى درحالىكه در دستش هدايايى چون شمع و حلوا و جامه لطيف بود، سراغ مؤذن را مىگيرد. كافر پرسانپرسان مىگشت كه اين مؤذن كو و او كجاست؟ كه صدايش بسيار راحتبخش و نجاتدهنده است. مسلمانان به آن كافر گفتند: هان! از اين صداى زشت چه راحتى و نجاتى حاصل شد.
كافر گفت: من يك دختر بسيار زيبا و محبوبى دارم، مدتى بود كه آرزو داشت مسلمان شود، هرچه كافران او را نصيحت مىكردند سودى نمىبخشيد، من نيز در آتش اين غم مىسوختم و هيچ راه چارهاى براى نجات دخترم از آرزوى مسلمان شدن نداشتم، تا اينكه روزى صداى مؤذن شما را شنيد، گفت: اين صداى زشت و