بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٩٢ - استنتاج
مولانا در اين حكايت عذر غيرموجّه كافرى را بيان مىكند كه وقتى او را دعوت به پذيرش اسلام مىكنند، به بهانه اينكه نقطه وسطى در اعمال مسلمانان نيست و مسلمانان معمولا در اعمالشان يا تندرو هستند يا كندرو، از پذيرش اسلام سرباز مىزند.
وى از يكطرف بايزيد بسطامى را مىبيند كه در زهد و عبادت و تقوا به مرتبهاى رسيده است كه از حيطه انسانهاى معمولى خارج است، لذا مىگويد من تحمل چنين اسلامى را ندارم؛ زيرا آنچه بايزيد انجام مىدهد از قدرت من خارج است، پس بهتر است كه مسلمان نشوم.
|
من ندارم طاقتِ آن، تابِ آن |
كآن فزون آمد ز كوششهاى جان |
|
و از طرف ديگر مسلمانان معمولى را مىبيند كه از اسلام چيزى جز اسم به همراه ندارند، لذا مىگويد: اگر اسلام اسلام شماست من هيچ رغبتى بدان ندارم.
|
باز ايمان، خود گر ايمان شماست |
نه بدان ميلستم و نه مشتهاست |
|
كسىكه رغبتى به اسلام شما داشته باشد، همينكه عمل شما را ببيند نسبت به اسلام بىرغبت مىشود.
|
آنكه صد ميلش سوى ايمان بود |
چون شما را ديد آن فاتر شود |
|
زيرا او نام بىمعنى در شما مىبيند، چنانكه عرب به هامون و صحراى هولناك مفازه؛ يعنى محل نجات مىگويد و تركزبان، به كور، «عين على!» و به كچل «زلف على!» مىگويد.
|
زانكه نامى بيند و معنيش نى |
چون بيابان را مفازه گفتنى |
|
چنين كسى وقتى به ديندارى شما مىنگرد، عشقش به اسلام فسرده مىشود.
|
عشق او ز آورد ايمان بفسُرد |
چون به ايمان شما او بنگرد |
|
***