بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٠ - حال بايد ديد گمشده انسان چيست؟
رابطه كرد! اين جدايى چندان به درازا نكشيد و مولانا با فرستادن فرزندش «سلطان ولد» نزد شمس الدين، مرادش را دوباره به قونيه دعوت كرد و شمس الدين با پذيرش خواهش مولانا، اين فراق را تبديل به وصال ساخت.
|
آب زنيد راه را هين كه نگار مىرسد |
مژده دهيد باغ را بوى بهار مىرسد |
|
|
راه دهيد يار را آن مهِ ده چهار را |
كز رخ نوربخش او نور نثار مىرسد |
|
|
چاك شدست آسمان، غلغلهايست در جهان |
عنبر و مشك مىدمد، سنجق يار مىرسد |
|
|
رونق باغ مىرسد، چشم و چراغ مىرسد |
غم به كنار مىرود، مه به كنار مىرسد |
|
|
تير روانه مىرود، سوى نشانه مىرود |
ما چه نشستهايم پس شه ز شكار مىرسد |
|
|
باغ سلام مىكند، سرو قيام مىكند |
سبزه پياده مىرود، غنچه سوار مىرسد |
|
|
خلوتيان آسمان تا چه شراب مىخورند |
روح خراب و مست شد، عقل خمار مىرسد |
|
|
چون برسى به كوى ما، خامشى است خوى ما |
زانكه ز گفتوگوى ما گَرد و غبار مىرسد |
|
اين وصال نيز چندان به طول نمىانجامد؛ زيرا تنگنظرهاى مريدان جاهل همچنان شمس الدين را آزردهخاطر مىسازد، تا اينكه روزى شمس الدين ناگهان ناپديد مىشود، پس از چندى، جسد وى را در حالى كه با چند ضربت چاقو به شهادت رسيده بود، پيدا مىكنند و جنازهاش را در مدرسه مولانا به خاك مىسپارند.