بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٩٢ - استنتاج
|
گفت طوطى كو به فعلم پند داد |
كه رها كن لطف آواز و وداد |
|
روح آزادشده از قيد قفس تن، به بازرگان نفس منفعتطلب گفت: اى بىچاره، آن روح پاكى كه از شاخسار درخت قرب بر زمين افتاد و خود را به مردن زد، با فعلش به من آموخت كه اگر مىخواهى از كنج قفس تن رهايى يابى، نغمهسرايىات را رها كن، بمير تا زنده شوى! آنچه تو را گرفتار قفس تن كرده، نغمهسرايى و طربانگيزى تو است، براى مثال: اگر دانه باشى، مرغان تو را از روى زمين بر مىچينند، و اگر غنچه باشى كودكان تو را مىكنند.
|
دانه باشى، مرغكانت برچنند |
غنچه باشى، كودكانت بركنند |
|
پس شرط وصال محبوب بىمثال اين است كه سالك مىبايست فضايل و نمودهاى ظاهرى خود را پنهان كند و به جاى اينكه همچون غنچه دلفريب باشد، چون گياه سر بامها خود را بىمصرف جلوه دهد، تا از تعرّض متعرضان در امان باشد.
|
دانه پنهان كن بكلّى دام شو |
غنچه پنهان كن گياه بام شو |
|
زيرا هركس زيبايى ظاهرى يا باطنى خود را در معرض ديد همگان قرار داد بايد انتظار اين را هم داشته باشد كه همواره مورد هدف رخدادهاى ناگوار قرار گيرد.
|
هركه داد او، حُسن خود را در مزاد |
صد قضاى بد سوى او رونهاد |
|
***