بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٨٦ - حكايت ٧٦ از برهنه كى توان بردن گرو
حكايت ٧٦
|
از برهنه كى توان بردن گرو |
داروغه شبگردى در نيمهشب ديد كه مردى در كنار ديوار خوابيده است، به آن مرد گفت: آهاى، مستى؟ چه خوردهاى؟ آن مرد اشارهاى به سبو كرد و گفت: از اين خوردم.
داروغه گفت: درست حرف بزن بگو ببينم در اين سبو چيست؟ مست گفت:
همان چيزى كه خوردهام. داروغه گفت: من نمىفهمم چيزى كه در سبو است ديده نمىشود.
آنچه خوردهاى چيست؟ مست پاسخ داد از همان كه در سبو پنهان است.
اين پرسش و پاسخ همچنان به صورت دور، رد و بدل مىشد و داروغه متحيّر مانده بود كه از چه راهى شراب خوردن مست را اثبات كند، چاره ديگرى انديشيد و به مست گفت: آه كن و مىخواست از اين طريق مستى او آشكار شود.
مست به جاى آه كردن، هوهو گفت.
داروغه گفت: مرد حسابى، من مىگويم آه كن، تو هوهو مىكنى.
مست گفت: من شادم و تو غمآلوده كه از محنت غم خميدهاى. آه از درد و غم و ستمديدگى ناشى مىشود و هوهوى مىخواران از سر شادى و سرور است. آقاى داروغه! برو پى كارت، تو از كجا و من از كجا؟
داروغه به مست گفت: برخيز تا به زندانت ببرم.
|
گفت مست: اى محتسب بگذار و رو |
از برهنه كى توان بردن گرو |
|