بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٧٦ - حكايت ٧٤ اوست ديوانه كه ديوانه نشد # اين عسس را ديد و در خانه نشد
حكايت ٧٤
|
اوست ديوانه كه ديوانه نشد |
اين عسس را ديد و در خانه نشد |
|
شخصى دنبال عاقلى مىگشت تا در رابطه با مشكلى با او مشورت كند. يكى بدو رسيد و گفت: در شهر ما عاقلى نيست مگر يكنفر كه آنهم خود را به ديوانگى زده و با كودكان روى چوبى سوار مشغول بازى است.
شخص جوينده براى ديدن عاقل ديوانهنما به طرف كودكان رهسپار شد، او را ديد كه سوار بر چوبى با كودكان سرگرم بازى است. صدايش زد و گفت: اى سوار بر چوب، اسبت را به طرف من بران كه مرا با تو حاجتى است.
عاقل ديوانهنما اسب چوبىاش را به طرف او راند و گفت: زود باش حرفت را بزن اسبم چموش است مبادا به تو لگد بزند!
شخص جوينده گفت: من مىخواهم از اين محلّه زنى اختيار كنم به نظر تو كدام زن لايق من است؟
عاقل ديوانهنما گفت: در دنيا سه نوع زن وجود دارد دو نوع آن باعث رنج و يك نوع آن باعث گنج است. و از اين سه نوع زن، يكى تماما متعلق به تو است، ديگرى نيمى از آن تو است، سوّمى هيچ متعلّق به تو نيست. عاقل ديوانهنما اين را گفت و نهيبى به اسب چوبى خود زد و دور شد.
شخص جوينده كه چيزى از اين سخنان درك نكرده بود، دوباره به دنبال عاقل ديوانهنما دويد و ملتمسانه از او خواست تا سخنانش را شرح دهد.