بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣١٧ - حكايت ٦٢ مهر ابله، مهر خرس آمد يقين # كين او مهر است و مهر اوست كين
حكايت ٦٢
|
مِهر ابله، مِهر خرس آمد يقين |
كين او مِهر است و مِهر اوست كين |
|
شيرمردى دلاور در راهى مىگذشت، ديد كه اژدهايى خرسى را گرفته و مىخواهد آن را ببلعد! دلاور پيش رفت و خرس را از دست اژدها نجات داد. خرس چون از مرگ حتمى نجات يافت، همچون سگ اصحاب كهف خود را ملزم به همراهى آن دلاور ديد.
دلاور پس از طى مسافت زياد، براى رفع خستگى گوشهاى دراز كشيد و به خواب فرورفت، خرس كه دلبستگى زيادى به دلاور پيدا كرده بود، مانند نگهبانى بالاى سرش مىايستد و از او مراقبت مىكند.
شخصى اين وضع را مىبيند و پيش مىرود و به آن دلاور مىگويد: اين خرس كيست كه اينگونه نسبت به تو مهر مىورزد.
دلاور ماجراى نجات خرس از دست اژدها را بيان مىكند.
رهگذر كه شخصى عاقل بود در پاسخ مىگويد: اى دلاور ابله! بر دوستى خرس دل خوش مكن؛ زيرا دوست نادان از دشمن عاقل بدتر است، به هر حيله كه مىتوانى خرس را از خود بران.
دلاور ساده، به جاى پند گرفتن از اين سخن، به او گفت: به خدا سوگند كه تو از حسادت اين سخن را مىگويى. تو چرا به خرس بودن او نگاه مىكنى تو به محبت او بنگر.