بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٥٢ - حكايت ٤٩ هوش تو كو نيست اندر خانه كس؟
حكايت ٤٩
|
هوش تو كو نيست اندر خانه كس؟ |
شخص مفلس و بىخانمانى را به جرم افلاس در زندان كردند. وى از كثرت شكمبارگى، هنگام خوردن غذا به هيچيك از زندانيان امان نمىداد تا جايى كه همه زندانيان از دستش به تنگ آمدند و از پرخورى مفلس به نماينده قاضى شكايت بردند و درخواست كردند كه يا مفلس را از زندان بيرون كنند يا سهم غذاى او را از ساير زندانيان جدا سازند.
نماينده قاضى شكايت زندانيان را به حضور قاضى بازگو مىكند. قاضى، مفلس را به حضور مىطلبد، چون شكايت زندانيان را به حق مىبيند، از مفلس مىخواهد كه زندان را ترك كند و به او ابلاغ مىكند كه تو از هماكنون آزادى. مفلس با شنيدن اين خبر ناراحت مىشود، با لحنى ملتمسانه به قاضى مىگويد: جناب قاضى به من رحم كن زندان تو براى من در حكم بهشت است و من در اين بهشت خوشم، من بيرون از زندان هيچ امكانى براى زنده بودن ندارم. قاضى دستور مىدهد تا مفلس را بر چهارپايى سوار كرده دور شهر بگردانند و بهر كوى و برزن ندا دهند كه هان! اى مردم، اين شخص را بشناسيد، اين مفلس است، كسى به او چيزى به رسم نسيه ندهد كه مالش هدر رفته است. مأمور اجراى اين حكم شتر يك كرد هيزمفروش را مىگيرد و مفلس را بر آن سوار مىكند و جارچيان نيز شروع به بانگ زدن مىكنند. اجراى اين حكم از صبح تا به شب به درازا كشيد بعد از پايان مأموريت مفلس را از شتر پياده كردند و شتر را به شتربان كرد دادند و مأموران