بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢١٥ - حكايت ٤٢ هين سگ نفس تو را زنده مخواه # كو عدو جان تو است از ديرگاه
حكايت ٤٢
|
هين سگ نفس تو را زنده مخواه |
كو عدوّ جان تو است از ديرگاه |
|
مرد ابلهى رفيق راه حضرت عيسى ٧ شد، در مسير راه به حفرهاى برخوردند كه استخوان مردهاى در آنجا انباشته بود. مرد با اصرار از حضرت عيسى مىخواست تا نامى را كه با آن مردگان را زنده مىكند به او بياموزد و وى آن استخوان را زنده كند. حضرت به وى گفت: خاموش باش اين كار لايق تو نيست. مرد كه از اين خواسته خود نوميد شد، گفت: اى عيسى! پس تو اين كار را انجام ده و با نام قدّوسى روح دوباره براين استخوان بدم. حضرت چون اصرار و سماجت رفيقش را ديد، به درگاه پروردگار عرضه داشت: خدايا! اين رفيق من، غم مردگى روح خود را نمىخورد، درحالىكه تأكيد دارد كه مردهاى را زنده كنم. سرانجام حضرت عيسى ٧ به امر حق آن استخوانها را جان بخشيد.
|
خواند عيسى نامِ حق بر استخوان |
از براى التماس آن جوان |
|
|
حكمِ يزدان از پى آن خام مرد |
صورت آن استخوان را زنده كرد |
|
|
از ميان برجست يك شير سياه |
پنجهاى زد كرد نقشش را تباه |
|
|
كلهاش بركند مغزش ريخت زود |
همچو جوزى كاندرو مغزى نبود |
|
|
هين سگِ نفس تو را زنده مخواه |
كو عدوّ جانِ توست از ديرگاه |
|
|
خاك بر سر استخوانى را كه آن |
مانعِ اين سگ بود از صيد جان |
|