ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٧٩ - ٢٤٤
من در چه وضعى هستم گويد على (ع) پس از باز ديد اسيران نزد پيغمبر (ص) برگشت و عرضكرد اين ابو الفضل (عباس بن عبد المطلب) است كه در دست فلانى اسير است و اين هم عقيل است كه در دست فلان است و اين هم نوفل بن حارثست كه در دست فلانست.
رسول خدا (ص) از جاى برخاست تا خود را بعقيل رسانيد و باو گفت اى ابا يزيد ابو جهل كشته شده است، در پاسخ او گفت در اين صورت شما دو تن در باره تهامه ديگر ستيزهاى نخواهيد داشت.
پيغمبر فرمانى باين مضمون بقشون اسلام صادر كرد (عقيل چنين گفت خ ل).
اگر همه اين دشمنان را از پاى در آوريد (پايان نبرد است) و گر نه بر دوش آنها سوار باشيد و بر آنها بتازيد.
فرمود (ع) عباس را از نزد رسول خدا (ص) آوردند و باو گفته شد:
تو در عوض خودت و [دو] برادرزادهات (عقيل و نوفل) فديه بپرداز و آزاد شويد.
عباس- اى محمد تو مى خواهى مرا در ميان قريش گدا كنى كه دست به پيش اين و آن دراز كنم؟
پيغمبر- خير (عمو جان) از همان پولها كه ببانوى خود ام الفضل سپردى و به او سفارش كردى كه اگر در اين سفر بمن آسيبى رسيد اين پول را براى فرزندانت و خودت خرج كن.
عباس- برادرزادهام كى از آن پول بتو خبر داده است؟
رسول خدا (ص)- جبرئيل از طرف خدا عز و جل آمد و بمن خبر داد.
عباس- سوگند بدان كه بدو سوگند خوردند، هيچ كس را از اين اطلاعى نبود جز ام الفضل و من، من گواهم كه تو رسول خدائى.
امام (ع) فرمود: همه اسيران مشرك بمكه برگشتند جز عباس و عقيل و نوفل كرم اللَّه وجوههم و در باره آنها بود كه اين آيه نازل شد: