ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٤١ - ٣٠
حديث پيرمرد با امام باقر (ع)
٣٠-
از حكم بن عتيبه گويد: در اين ميان كه ما با امام باقر (ع) بوديم و اتاق پر از جمعيت بود بناگاه پيرمردى كه بر عصاى پيكان دارى تكيه ميزد پيش آمد تا بدر اتاق ايستاد و گفت السلام عليك يا ابن رسول اللَّه و رحمة اللَّه و بركاته سپس دم فرو بست.
و امام باقر در پاسخ او گفت و عليك السلام و رحمة اللَّه بركاته سپس آن پير مرد رو باهل مجلس كرد و گفت السلام عليكم و دم بست تا همه مردم پاسخ گفتند و سلام او را جواب دادند سپس روى بامام باقر (ع) كرد و گفت يا ابن رسول اللَّه مرا بخود نزديك ساز خدا مرا قربانت كناد بخدا سوگند كه من شماها را دوست دارم و دوستداران شما را هم دوست دارم و بخدا كه اين دوستى شما و دوستى دوستداران شما براى چشم داشت بدنيا نيست.
و [بخدا] براستى من دشمن شما را بد دارم و از او بيزارم و بخدا سوگند او را بد ندارم و از او بيزار نيستم براى خونى كه ميان من و او است و بخدا سوگند من حلال شما را حلال ميشمارم و حرام شما را حرام ميشمارم و انتظار امر شما را دارم آيا قربانت تو براى من اميدوار هستى؟ (يعنى اميدوارى كه من اهل سعادت و نجات باشم) پس امام باقر باو فرمود نزد من بيا نزد من بيا، تا او را پهلوى خود نشانيد سپس باو فرمود اى پيره مرد راستى كه مردى نزد پدرم على بن الحسين (ع) آمد و همين خواهش تو را از او كرد و پدرم در پاسخش فرمود. اگر بميرى وارد ميشوى برسول خدا (ص) و بر على و حسن و حسين و على بن الحسين (ع) و دلت خنك مىشود و درونت آرام مىگردد و چشمت روشن مىشود و فرشتههاى