ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٣٣ - ٩٤
امام- آيا ما هم نزد او برويم؟
همه حاضران- يا ابن رسول اللَّه، اختيار با شما است- گويد: امام باقر (ع) جامه خود را بر سر كشيد و با ياران خود بسوى آن عالم نصرانى رفتند و با مردم آميختند تا بدان كوه رسيدند و امام باقر با ياران خود در ميان ترسايان نشستند و ترسايان بساطى گستردند و بر آن پشتيها نهادند و سپس رفتند او را بيرون آوردند و مژگانهاى او را بالا بستند و او چشمان خود را زير و بالا كرد و گويا بمانند دو چشم افعى تيز و گيرا بودند و در اين همه مردم رو بامام باقر (ع) كرد و گفت- اى شيخ تو از ما هستى يا از امت مرحومه هستى؟
امام باقر- بلكه از امت مرحومه هستم.
عالم نصرانى- از دانشمندان آنهائى يا از نادانهاى آنان؟
امام (ع)- از نادانها نيستم.
نصرانى- تو از من ميپرسى يا من از تو بپرسم؟
امام (ع)- تو از من بپرس نصرانى (رو بهمه حاضران) اى گروه نصارى مردى از امت محمد است و بمن مىگويد تو از من چيزى بپرس، اين بسيار چيز مىداند و پر است از مسائل نصرانى- اى بنده خدا يك ساعتى را بمن بگو كه نه از شب است و نه از روز، آن چه ساعتى است؟
امام باقر (ع)- ميان سپيده دم تا بر آمدن خورشيد.
نصرانى- اگر نه از شب است و نه از روز پس چه ساعتى است؟
امام (ع)- از ساعتهاى بهشت است و در آن ساعت است كه بيماران ما بهوش مىآيند.